!!ازدواج!!

 

 
شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

قسمت آخر .. ازدواج دانشجويی

سلام

ديگه اواخر داستانه. دوست دارم تحليلتون رو در مورده اين قضيه بيان کنين. اگر موردهای ديگه و جالبی هم سراغ دارين خوشحال ميشم مطرح کنين ...

 


 

قسمت سوم

رویا دیگه عضوی از خانواده ی ما شده بود و همه دوستش داشتیم. حس می کردیم زندگیمون نو شده واین رو مدیون حضور رویا بودیم. رفتارهاش اکثراً غافلگیر کننده و پاک به نظر می­ رسید. هدیه های وقت و بی وقتش همیشه برامون تداعی کننده ی محبت خالصانه اش بود . از وقتی رفته بودند مدت زیادی نمی­گذشت اما دلم براش تنگ شده بود. هر چند وقت یه بار باهاش تلفنی صحبت می­کردیم. انگار اونجا هوای عماد رو خوب داشت. براش غذا درست می­کرد و براش می­فرستاد. و یا گاهی که هم خونه ایش نبود می­رفت و خونه رو تمیز می­کرد و لباسای عماد رو می­شست.

تابستون که رسید بچه ها تصمیم گرفتند شهر کرد بمونند. کاری بهشون پیشنهاد شده بود که می­خواستند قبولش کنند. برای پدر رویا غیر قابل قبول بود که اونا با هم خونه بگیرند. اما اونقدری که خودش رو جدی نشون می­داد در پی این نبود که بیاد و از اوضاع دخترش سر در بیاره. به همین خاطر اونا باهم  هم خونه شدند و یه سوییت اجاره کردند. به پدر رویا گفتند رویا به خوابگاه برگشته و به مادرش گفتند یکی دیگه از هم خونه ای­های رویا هم باهاشون هست!!! و باز ما در عجب بودیم که حتی اگه این طور هم هست چه طور مادرش می­تونه قبول کنه جلوی چشم دامادش یه دختر جوون دیگه هم باشه و هیچی نگه. خلاصه ... واسه ما که مهم نبود. یا شاید اگه بود به خاطر عماد چیزی نمی­گفتیم. قرار نبود با حرفای ما خوشی اونا خراب بشه.

اون تابستون باز به دیدنشون رفتیم. خونه ی کوچیک و نقلی داشتند که با سلیقه ی معرکه ی رویا تزیین شده بود. واقعا با هیچی این خونه رو کلی قشنگ کره بود. ابتکار بی نظیری توی استفاده از اشیای بی مصرف داشت.  پرده ها رو از ملحفه ی صورتی رنگی درست کرده بود. و با همون ملحفه یه لوستر کوچولوی رنگی ساخته بود. من که تو عمرم حتی یک بار هم از این کارها نکرده بودم محو تماشای هنرهای ساده و زیبای اون شده بودم.  پذیرایی خوبی از ما کردند. وقتی شب­ها دور هم جمع می­شدیم راجع به آینده و کارایی که قرار بود انجام بدن صحبت می­کردند. راجع به اینکه می­خوان یه موسسه ی زبان به علاوه ی دار الترجمه راه اندازی کنند. از همین حالا به فکر وقتی بودند که بر می­گردند اصفهان.  رویا چند تا شاگرد خصوصی داشت و همون جا توی یه موسسه هم کار می­کرد.  یه بار تا وقتی شهر کرد بودیم باهاش رفتم محل کارش. اون روز با بچه های زیر دبستان کار می­کرد. حس می­کردم این دختر توی همه چیز استعداد داره.

وقتی ترم جدید شروع شد عماد چند واحد بیشتر نداشت که معرفی به استاد گرفته بود و رویا دو ترم دیگه رو کامل داشت. عماد چسبیده بود به کار. مدام از این ور و اونور وام می­گرفت و میزد به کار. انگیزه ای قوی داشت برای اینکه زندگیش زودتر سر و سامون بگیره. رویا هم به درساش می­رسید. ما هم اینجا گاه­گداری با تلفن ازشون خبر دار می­شدیم و گاهی هم مامان و بابا می­رفتند شهر کرد و من که درس داشتم نمی­تونستم برم. اما هر بار هدیه های منو می­بردند و رویا مثل همیشه از قبل برای من هدیه داشت و مامان برام میاورد. پدر رویا حتی یک بار هم نخواست بره به دخترش سر بزنه. مادرش هم که به قول خودش خیالش تخت بود. اما از چی نمی­دونم. به هر حال روزها مثل باد می­گذشتند و هر روز صفحه ی تازه ای زندگی رو باز می­کردند. ماه ها گذشتند و درس رویا تموم شد.

دوباره فصل داغ تابستون رسیده بود. بچه ها برگشتند. رویا به خونه ی خودشون رفت و عماد به خونه ی ما اومد. هفته ای چند روز رویا به دیدنمون میومد و شب عماد می­رفت تا خونه میرسوندش و برمی­گشت. انگار نه انگار که اونا مدتها با هم همخونه بودند. تعصب خشک و بی معنی پدر رویا می­گفت اونا نباید پیش هم باشند!!! اما یه جای کار می­لنگید. دو هفته ای که از برگشت اونا گذشت رویا دیگه نیومد به ما سر بزنه. حتی دیگه تلفن هم نمی­زد. عماد هم انگار فقط پی کار بود. هر چی مامان بهش اصرار می­کرد به رویا زنگ بزنه بهونه میاورد و یا می­گفت از بیرون بهش زنگ زدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود... مامان باز نگران شده بود، اما چیزی نمی­گفت. تا اینکه یه روز....

عماد وقتی به خونه اومد ساک بزرگ ورزشی که من بهش هدیه داده بودم رو دوشش بود... اما ...!!! وقتی صبح داشت می­رفت باهاش نبود...!!! یادم اومد که خریدهای عقد رو توش گذاشته بود... اما حالا اینجا چی کار می­کرد؟ این باید پیش رویا باشه... اخماش تو هم بود. مثل همیشه هم مرموز و بی صدا بود. رفت ساک رو توی زیر زمین گذاشت و اومد. هر چی بیشتر فکر می­کردم کمتر به نتیجه ای می­رسیدم. دوباره چی شده بود که داشت با مامان یواشکی حرف می­زد؟

با مامان تو خونه تنها بودم. اون که همیشه اینقدر خوددار و غیر قابل نفوذ بود اون روز بد جوری به هم ریخته بود. اشک توی چشماش بود اما نمی­خواست بذاره بیاد پایین . شاید دلش نمی­خواست من بدونم داره اتفاقات بدی میفته. اما من دیگه طاقت نیاوردم. ازش خواستم برام بگه چی شده...

_: امروز رویا از عماد خواسته بره ببیندش. تا رفته لوازمش رو با خرید هایی که کرده بودیم و حلقه بهش پس داده و گفته بابا اصرار داره باید عروسی کنیم. وگرنه طلاق منو می­گیره. (داشتم از تعجب شاخ در میاوردم... اونا قرار نبود به این زودی عروسی کنند. ما که گفته بودیم عماد حالا حالاها نمیتونه زندگیش رو شروع کنه...!!!) عماد گفته شما که شرایط منو میدونین من هنوز سربازی هم نرفتم. چه طوری میخوان عروسی کنیم؟ رویا هم گفته هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه. عماد هم گفته برو تقاضای طلاق کن ...

این حرف مثل پتکی توی سرم خورد.... گریه ام گرفت... اخه رویا چه گناهی داشت که گیر داداش بی غیرت من افتاده بود؟ مگه اون دختر چی کم داشت که حالا عماد به این راحتی خواسته بود طلاقش رو بده...؟!!!

دیگه نفهمیدم چی دارم میگم_: عماد غلط کرده ... مگه شهر هرته؟ هر وقت دلش می­خواد میگه می­خوام هر وقت دلش نخواست میگه نمی­خوام... بی جا کرده... بی شعور عوضی...

هر چی از دهنم در میومد نثار عماد می­کردم. چهره ی رویا پیش چشمم میومد. دلم ریش شده بود. چی کار می­تونستم براش بکنم...مامان هم پا به پای من گریه می­کرد.

_: رویا گفته مهریه اش رو میذاره اجرا... عماد هم بهش گفته کف دستی که مو نداره نمی­کنند. به بابات بگو هر کاری میخواد بکنه... من از زندان رفتنم نمی­ترسم. اینقدر اون تو میمونم تا موهات هم مثل دندونات سفید شه... اونوقت می­خوام ببینم بابات راحت میشه؟

این حرفا بیشتر عصبیم می­کرد... از بی غیرتیش خونم به جوش اومده بود. یاد حرفای مامان افتادم... همش به عماد می­گفت اگه یه روزی این دختر از چشمت بیفته من چه خاکی به سرم بریزم ... و عماد در قبالش جواب می­داد همه ی زندگی که خوشگلی نیست .... و حالا از چشم عماد افتاده بود.... خونه مثل جهنم شده بود. من همش برای فرار از محیط خونه می­زدم بیرون . یا باشگاه بودم یا میرفتم خونه ی اقوام و دوست و آشنا. دلم نمی­خواست چشمم تو چشم این برادر هوس باز بیفته ... اما همیشه ماجراها ، اونجوری که ادم میبینه نیست.... گاهی وقتا اونقدر واقعیت با چیزی که فکر می­کنیم فرق داره که ادم رو به مرز جنون می­کشه...

اون روز باز من خونه نبودم. سعی می­کردم جوری برم و بیام که اصلا عماد رو نبینم. بد جوری ازش متنفر شده بودم. وقتی توی اون بد از ظهر داغ به خونه رسیدم دیدم باز مامان با چشمای خیس پای تلفن نشسته...

زود سراغش رفتم _: چی شده مامان؟

_: همین حالا رویا زنگ زد اینجا...         کنجکاو شدم _: خوب؟

_: هنوز تو شوکم ندی....            _: چی شده مامان؟ چی گفت؟

_: باورم نمیشه این رویا همونی باشه که از یک سال و نیم پیش دیده بودیم...

با بی قراری گفتم _: مامان بگو ببینم چی شده؟

_: زنگ زد اینجا و گفت هر چی می­کشم از دست تو می­کشم... تو نمیذاری پسرت به سر و سامون برسه... تو نمیذاری عروسی کنیم... مگه کمت میاد بیایم طبقه ی بالای خونه ات بشینیم؟ مگه سنگینی من رو دوش تو بوده؟

باورم نمی­شد... سکوت کرده بودم. احساس خفگی بدی داشتم. گلوم خشک شده بود و می­سوخت...از ته گلوم به زور گفتم: نه...مگه میشه؟

ولی شده بود... سر هر چی...یا فشار روحی وارد بهش بود یا واقعا همینی بود که داشت نشون می­داد... تازه کنجکاو شدم بفهمم واسه چی عماد اینقدر بی خیال طلاق دادن زنشه...

اروم گفتم عماد چی میگه؟

مامان تازه شروع کرد وقایعی رو که این مدت ازشون فرار کرده بودم برام بگه. عماد با تموم تلاشش برای بی تفاوت نشون دادن خودش از این ماجرا بد جوری روحش خراب بود. یه روز وقتی من خونه نبودم نشسته بود برای مامان خیلی چیزا رو گفته بود که شاید دیگه دیر بود... رویا با چیزی که ما دیده بودیم خیلی فرق داشت. در واقع اون علاوه بر اینکه هنر مند خوبی بود. بازیگر خوبی هم بود. عماد تعریف کرده بود که از روزی که عقد کردیم فهمیدم کاملا انتخابم اشتباه بوده. تازه فهمیدم اون چیزایی که شما براش حرص می­خوردین معنیش چی بود... تازه فهمیدم عشقی که داشتم چه قدر سست و متزلزل بود... اون گفته بود هر کسی وقتی ازدواج می­کنه صاحب دو تا خانواده میشه . اما من حتی حس کردم دارم خانواده ی خودم رو هم از دست میدم. مامان اونا ادم های بی شعور و بی مسئولیتی هستند که تنها چیزی که براشون مهم بوده این بوده که این دختر از سر راهشون بره کنار. حالا اینکه دست کی میدنش اصلاً مهم نبود. بعد هم کی از من خر تر...کی از من ساده تر...؟ مامان ...رویا خیلی آدم بی شعور و رشد و نکرده ایه... ما دو تا کلمه حرف حساب نمیتونیم با هم بزنیم. بارها سر رفتارهای بچه گانه اش بحثمون شده. و هر بار هم اون قبول کرد اشتباه کرده و قول داد خودشو اصلاح کنه. اما اصلاح که نکرده هیچ روز به روز بد تر هم میشه...

مامان وقتی من میرم خونه ی اونا انگار یه غریبه ام ...رویا که حتی حق نداره روی مبل بغلی من بشینه. اگه قرار باشه شب بمونم رویا میره توی یه اتاق دیگه میخوابه... باباش جلوی من بچه هاشو حتی رویا رو سبک می­کنه و با اسم های رکیک صدا میزنه... مادرش هم که انگار یه ماشین کوکیه، انگار نه انگار که من هستم... مامان من خیلی سعی کردم با رفتاراشون کنار بیام و به خودم بقبولونم که اینها همش تضاد فرهنگیه اما قابل اصلاح و قابل تحمل. اما دیگه نمیتونم تااین حد تحمل کنم. اونا اصلا هیچ ارزشی برای من قایل نیستند.

مامان باز آهی کشید و گفت: عماد میگه ما حتی سر دو ریال که رویا از پول خودش خرج میکنه با هم بحث داشتیم. اگه یه موقعی سر راهش خریدی واسه خونه می­کرد هول بود که پولشو از من پس بگیره. انگار نه انگار که ما هر دو تو این خونه شریکیم... من نمی­خوام رو این حساب کنم که اون کار می­کنه که کمک من باشه " امّا من شما و بابا رو هم دیدم. کی می­شد بینتون این حرفا باشه؟ همش میگه پول من " یخچال من" فرش من " تخت خواب من" هر چیزی که فکرشو بکنی مثل یه نوکر می­خواد با من رفتار کنه. مثل یه ماشین پول ساز که هیچ وظیفه ای به جز تامین مخارج اون نداره. یادت میاد موقع عقد چه جوری ملاحظه­ی خرج رو می­کرد...؟ اما حالا دارم میبینم که چه قدر ولخرجه... اصلا ملاحظه ی وضعیت منو نمی­کنه...

تازه داشت برام جا می­افتاد چیزی که باعث سرد شدن عماد شده بود فقط صورت ظاهری نبود. بلکه رویا با رفتارهای نا آگاهانه اش دائما داشت خودشو پیش عماد بی­ارزش می­کرد. مامان خیلی حرف زد... دلم گرفت. چی باعث شده بود عماد هیچ کدوم از این رفتار ها رو قبل از ازدواج نبینه؟ اونا که مدتی با هم دوست بودند و به اصطلاح هم دیگه رو شناخته بودند؟ اصلاً آیا دوستی برای شناخت کافیه؟ ایا رفتارهای آدم وقتی می­خواد کسی رو که دوست داره به دست بیاره همون طوریه که تو واقعیت دیده می­شه؟ و آیا آدم وقتی عاشقه چیزایی که باید ببینه می­بینه؟ یا شاید هم می­بینه و پیش خودش میگه عوضش می­کنم.... حق با کیه؟ آیا رویا با این همه تغییر حرفی برای دفاع از خودش داره؟

 

 

 

 

تو خونه دوباره همش حرف عماد و رویا بود. بابا می­گفت اونا مشکلشون اونقدر هم حاد نیست فقط باید دوباره خودشون رو بسازند. به نظر بابا شرایط زندگی دانشجویی بهشون فشار آورده بود. عقیده داشت یه مشاور میتونه به خوبی مشکل اونا رو تجزیه و تحلیل کنه و بی طرف قضاوت کنه. آره پیشنهاد خوبی بود. اونا باید خود سازی کنند. عماد حرفی نداشت. بابا از فردا به فکر پیدا کردن یک مشاور خوب بود. موضوع با پدر رویا مطرح شد... با غیض به بابا برگشته بود گفته بود... یعنی شما میخواین بگین دختر من دیوونه است؟ یعنی می­خواین بگین عیب از اونه؟ برین پسر خودتون رو اصلاح کنین...

_:این دیگه چه فرمایشیه؟ مشاور که مال دیوونه ها نیست. به هر حال هر چی باشه یه آدم بی طرفه. هر دوشون حرفاشون رو می­زنند اون قضاوت می­کنه و راه بهتر رو پیش پاشون میذاره. اگه ما حرفی بخوایم بزنیم بالاخره ممکنه یه طرفه باشه...

_: من که به این چرت و پرتایی که این حقّه­بازا به خورد مردم میدن اعتقادی ندارم.

-: امتحانش ضرری نداره...

_: من پول این کارا رو ندارم...

-: نه اصلا مسئله ی پول نیست... ما خودمون هزینه اش رو تقبل می­کنیم...

بالاخره پدر رویا نرم شد. اجازه داد روزایی که وقت مشاوره دارند رویا به اصفهان بیاد و دوباره شب برگرده. رویا خودش هم رغبتی به اومدن نداشت. هر بار بهونه ای از مشاور می­گرفت. یه بار می­گفت روش زیاده هر سوالی از آدم می­پرسه. یه بار می­گفت حرف مفت می­زنه . یه بار می­گفت خودم هر چی اون میگه رو میدونم. و به هر حال یه جوری از همکاری طفره می­رفت. و رفتارهای نا مطلوبش هنوز هم ادامه داشت. تا جاییکه یه بار وقتی توی یه سمینار که مربوط به زندگی زناشویی بود شرکت کرده بودند و مامان هم رفته بود تا از صحبت­های استاد اون سمینار استفاده کنه ، رویا از جا بلند شده بود و بی هیچ حرفی از سالن بیرون رفته بود. مامان به خیال اینکه اون رفته و برگرده به ادامه ی صحبت­ها گوش کرده بود. اما بعد از حدود یک ربع ساعت که رویا برنگشته بود نگرانش شده بود و از عماد خواسته بود بیاد دنبالش. اون هم هر جا رو گشته بود رویا رو پیدا نکرده بود. خلاصه که با نگرانی به خونه برگشتند ومامان با خونه ی رویا تماس گرفت. خود رویا گوشی برداشت. مامان گفت: پس کجا رفتی ما نگرانت شدیم...رویا با گریه گفت: دیدین گفتم عماددیگه منو دوست نداره. دیدین بعد از اینکه من از جا پا شدم نیومد دنبالم...!!!

مامان با تعجب فقط گوش می­داد. رویا هم واسه خودش می­برید و می­دوخت...

_: خوب من هم که دیدم پا شدی فکر کردم فقط میری بیرون و میای...از کجا می­دونستیم باید بیایم دنبالت...

_: من از عماد توقع داشتم بیاد دنبالم.

عجیب بود... توی ذهن این دختر چی می­گذشت...ما اشتباه فکر می­کردیم ، یا اون توقع بیجا داشت؟ هنوز هم نمیدونم...

رفتارهای ضد و نقیض رویا ادامه داشت. از طرفی رفتارهای بی فکرش بود و رفتارهایی که حاکی از عدم علاقه به عماد بود و از طرفی تلفن هایی که به مامان می­زد و از علاقه اش می­گفت و از اینکه بدون عماد نمی­تونه زندگی کنه. با این وقایع و گذر زمان من هر چی بیشتر با زندگی واقعی آشنا می­شدم... تازه داشتم می­فهمیدم زندگی همش شیرینی و بی غمی نیست. تازه داشتم می­فهمیدم اون عشق واقعی که همه جا ازش حرف می­زنند و میگند جلوی هر چی غمه می­گیره فقط یه قصه است. تازه داشتم می­دیدم اون چیزایی که یه زمانی اسمشو میذاشتم بهونه گیری مادر شوهر و حتی از رفتار مامان عصبانی می­شدم فقط حساسیت نبود.. باورم نمی­شد اون زندگی که اونطور با عشق شروع شده بود حالا لب پرتگاه بود... فقط یه لحظه غفلت لازم بود تا برای همیشه ....

این تابستون انگار قصد نداشت تموم بشه. اون روزهای شیرین به سرعت باد گذشته بودند و فقط خاطرات کوچکی ازشون باقی بود اما این روزهای پر استرس انگار پایانی نداشت. پدر رویا باز فشارش رو زیاد کرده بود. از ما می­خواست زودتر تکلیف رویا رو روشن کنیم. و یادم میاد توی آخرین جلسه ای که بابا با عماد حرف زده بود اون گفته بود... من از اولش هم نمی­خواستم... من به رویا فقط قول خواستگاری داده بودم. بهش گفته بودم اگه مامان اینا بگن نه من هیچی نمی­گم. اما شما مخالفت هاتون سفت نبود. هر بار بیشتر می­ترسیدم که دارم کار اشتباهی می­کنم. اما هر چی بیشتر پا فشاری می­کردم تا شاید حس مخالفت شما رو تحریک کنم، شما زیادی نجابت می­کردین. شما زیادی دل به دل من دادین... فکرشو نمی­کردم این طور دونسته برم توی چاهی که خودم کنده بودمش...دلم می­خواست شما بگین نه که من یه بهونه ای داشته باشم. 

این حرفها هم مثل تیری تو قلب من فرو می­رفت. اینجا باز حق رو به رویا می­دادم. عماد هم نامردی کرده بود. اون هم مقصر بود. شاید حالا داشت تاوان اشتباهاتش رو پس می­داد.

اخرین حرفی که عماد زد رو کاملاً به یاد دارم. _: من یک شرط برای رویا میذارم اگه اون رو قبول کرد که هیچ با هم زندگی می­کنیم. اگه قبولش نکرد حاضرم تا اخر عمر هم تو زندان بمونم ...

اون شرط چی بود؟ که این همه ارزش خفت و خواری داشت؟ که عماد به خاطرش از ادامه ی زندگیش می­گذشت؟ و بالاخره فهمیدیم رویا شرط رو پذیرفته...

عماد تازه دفترچه ی اعزام به خدمت رو گرفته بود. هنوز کارهای فارق التحصیلیش انجام نشده بود. نامه ای که باید از دبیرستان برای دانشگاهش می­گرفت معلوم نبود کی به دست دانشگاه برسه. بالاخره یه پارتی پیدا کردیم تا اون نامه رو به خودمون تحویل بده تا اقدام کنیم. باز هم روندهای اداری طولانی مدت و دست و پا گیر بودند. توی این مدت ما سعی در بهبود روابط کردیم. سعی کردیم هر چی گذشته رو فراموش کنیم تا یه زندگی که در مرز از هم پاشیدگی بود رو دوباره پیوند بزنیم.

برج هفتم بود که بالاخره عماد موفق شد دفتر چه رو پست کنه. به این امید که ماه بعد اعزام بشه و بعد از گذروندن دوره ی آموزشی و با توجه به شرایطی که داره توی شهر خودش به طور نیمه وقت به خدمتش ادامه بده... روزهای پر استرسی بود. هیچ کس از این وقایع خبری نداشت. رویا پیش همه ی اقوام همون رویای شیرین و دوست داشتنی و شاد بود... به غیر از ما... امیدوار بودیم باز هم بتونیم همون طور مثل قبل با هم صمیمی باشیم و گذشته رو فراموش کنیم. اما رویا دیگه رویای سابق نبود. سرد و خشن شده بود. ثباتی توی رفتارش دیده نمی­شد. یه لحظه شاد شاد بود و یه لحظه­ی دیگه اخماش توی هم می­رفت و با همه سر و سنگین می­شد... اینها رو به حساب تحمل فشار روحی میذاشتیم. باید ما هم همکاری می­کردیم تا درست بشه...

برج نه وقتی عماد به پادگانی که می­بایست می­رفت مراجعه کرد شاید بدترین خبری که می­تونست رو شنید... به خاطر پر بودن ظرفیت سرباز خونه ها دو ماه تمدید خورده بود... وضعیت بدی بود... باز همه چیز می­خواست خراب بشه...باز اعصاب خوردی . باز درد سر... این دیگه چه صفحه ای از تقدیر بود که رقم خورده بود؟به هر حال چاره ای نبود. باید صبر می­کردند. دو ماه بعدی با تمام سختی هاش باز هم ارامش بیشتری داشت. دوره ی اموزشی عماد تهران بود. به امید اینکه بعد از دو ماه بر می­گرده و بالاخره میره سر زندگیش خونه ای نزدیک خودمون اجاره کردیم. کم­کم وسایل رویا رو به اونجا منتقل می­کردیم. طبق رسم جنوبی ها جهیزیه ای نباید در کار می بود اما به هر حال اونا طبق توانشون و به علاوه با پس انداز خود رویا جهیزیه ای تدارک دیده بودند. همه ی وسایل رو خودمون اروم اروم به خونه شون می­اوردیم. رویا دیگه اکثر اوقات خونه ی ما بود. همیشه غمگین و بی صدا... دیگه از اون همه هنر و اون همه شادابی فقط ما چهره­ای عبوس و گرفته می­دیدیم...خوب اشکالی نداشت. اون فشار زیادی رو متحمل می­شد...

هر هفته یکی دو بار با عماد در تماس بودیم. باز هم یک دنده و لجباز بود و حتی اونجا هم دست از لجبازیش بر نمی­داشت. تا جایی که هر وقت زنگ می­زدیم ومی­گفتند مرخصی ساعتی داشته و رفته شهر می­دونستیم داره توی انفرادی وقت میگذرونه. دو هفته ای از اموزشیش مونده بود که مرخصی گرفت و اومد... خیلی لاغر شده بود. از شرایط بد اونجا می­گفت. از وضعیت بد بهداشت و غذا تا وضعیت نا مطلوب بهداشت روانی... چند بار با بقیه ی سرباز ها درگیر شده بود. و این بار اخر که دو روز انفرادی بود با یه سرباز بحثش شده بود و انچنان زده بودش که توی بهداری بستریش کرده بودند. نمیدونم چرا یه ذره نمی­خواست شرایطش رو بفهمه. با این کارا فقط وضع خودش رو بدتر می­کرد...

بعد از اتمام این دوره دو هفته ای مرخصی داشت. مقدمات کار همه اماده بود. خونه رو حسابی تمیز کرده بودیم. مهمونا دعوت شده بودند. تدارکات لازم اماده بود و فقط منتظر داماد بودیم. از ناراحتی هایی که توی مجلس عروسی باز هم به خاطر اختلاف سلیقه ها به وجود اومد می­گذرم. و باز از بی فکر پدر و مادر رویا که حتی به فکر این نبودند که این داماد چند روز بعد از عروسی باید به شیراز بره...!!! بله درسته...باز عماد کار دست خودش داده بود. دردگیری­هاش و زیر بار حرف زور نرفتن هاش توی محیطی که باید پاچه خواری بزرگان رو می­کرد باعث شده بود خلع درجه اش کنند. اون حالا با مدرک لیسانس نه به عنوان یک افسر بلکه به عنوان یک گروهبان 2 باید دوره ی کد رو توی یکی از پادگان های شیراز می­گذروند....

گریه و زاری هیچ فایده ای نداشت. اتفاقی بود که افتاده بود. باید باهاش کنار میومدیم. مجلس با تمام اعصاب خوردی هاش تموم شد . زندگی اصلی اون دو نفر شروع شد...زندگی که تضمین آینده اش فقط بستگی به همکاری و از خود گذشتگی هر دو نفر داشت.

اون دو ماه به سختی می­گذشت. صاحبخونه ی اونا پیرزنی بود که برای تنها نبودن توی خونه طبقه­ی بالا رو اجاره داده بود. اما با این وضعی که پیش اومده بود رویا بعد از رفتن عماد نمی­تونست اونجا تنها بمونه. به همین خاطر قرار شد بابا شبها بره خونه­ی اونها و رویا پیش ما باشه. روحیه ی مخرب رویا همه ی ما رو تحت الشعاع قرار داده بود. خونه بی­روح و کسل بود. و حتی اگه گاهی وقتا من می­خواستم جو خونه رو با شلوغ کردن و شوخی عوض کنم از کارم پشیمون می­شدم. رویا دیگه دست به سیاه و سفید نمی­زد. اکثر اوقات خواب بود. یا اگه بیدار بود یه گوشه کز کرده بود. همش می­خواست خودش رو مریض نشون بده. باهاش همدلی کردیم. بردیمش دکتر و آزمایشهای لازم رو براش انجام دادیم. کم خونی شدیدی داشت که دکتر می­گفت قدمت زیادی داره و در حد تالاسمی رسیده. این بی توجهی خانواده ی رویا رو می­رسوند. داروهای لازم رو براش تهیه کردیم. انگار با این توجهات روحیه می­گرفت . خوب زیاد هم بد نبود. توجه بیشتری بهش می­کردیم و سعی داشتیم شادش کنیم .توی اون مدت خانواده­ی رویا حتی یک بار تماس نگرفتند و حال دخترشون رو بپرسند. انگار دیگه به کلی فراموشش کرده بودند...!!!

از اونجایی که زمان هیچ وقت منتظر هیچ کس نمونده اون روزهای سخت هم گذشت و عماد به خونه برگشت... اما 14 کیلو وزن کم کرده بود. مریض بود و هیچ رمقی تو بدنش نبود. شبها تشنج می­کرد و فقط داد می­کشید و از سرما شکایت می­کرد... بخاری رو براش روشن می­کردیم و روش رو حسابی می­پوشوندیم اما فایده ای نداشت. دندوناش به هم می­خورد حوله­ای رو بین دندوناش میذاشت و محکم فشار می­داد. من شاهد همه ی این ماجراها بودم و تصوری که از شروع زندگی با عشق داشتم رو به دست فراموشی می­سپردم...زندگی سختی که دو تا کبوتر عاشق می­خواستند با تلاش خودشون بسازند به کجا رسیده بود.

يا حق

نوشته : ب.م.م از اصفهان

ali alex|| ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ

شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

کامنت ازدواج دانشجويی ۲

سلام ... چون بحث های باحالی تو کامنت ها ميشه ٬ اينجا ميارم ..

 

 

ازدواج دانشجويی ۲

 

 


پيامهاى زير براى اين يادداشت نوشته شده اند:
 

نويسنده: ب . م .م.

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 20:58

گاهی وقتا پيش مياد بين زن و شوهر ها اختلاف سليقه هايی به وجود مياد. زن و شوهر های معمولی با هم به بحث و گفتگو گاهی هم دعوا ميشينند و نظر اونی اجرا ميشه که قوی تره. در واقع اونا با هم در جدالند و يک نفر برنده و نفر ديگه بازنده ميشه. اما زن و شوهر هاي استثنايی نظر هر دو نفر رو مهم ميدونند و حتی اگه نظر يکی از طرفين اجرا نشه خودشو بازنده نميدونه چرا که رسيدن طرف مقابل به چيزی که ميخواسته خودش رضايت بخشه.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: *ye asemooni*

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 19:58

سلام...جنابAliS با صحبت هاتون کاملا موافقم...اصلا اعتقاد دارم :همين تفاوت هاست که زن ومرد رو بهم نيازمند ميکنه و وجودشون رو برای هم لذت بخش می کنه (اين قانون طبيعته:هر چيزی رو که نياز داری ، حتما در طبيعت جوابی برایش هست و شما بسياری از نيازهاتون رو در وجود جنس مخالفتون خواهيد يافت(مسئله ی ناز و نیاز رو بیاد بیارین) وهمینه که شما رو به سمت فردی با جنسیت مخالف می کشه) اما اين تفاوت با اون تفاوت ( تفاوت : فرهنگی ،اعتقادی ،ظاهری ،طبقاتی و... ) کاملا متفاوته وهمچنين شبيه بودن با به هم خوردن(هيچ پسری به دختری با خصوصيات پسرونه وهيچ دختری به پسری با خصوصيات دخترونه علاقه مند نيست) ***آسمونی باشيد***

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: AliS

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 14:45

اما آيا زن و شوهر بايد ذوق و سليقه يكسانی داشته باشند ؟ به نطر من در مجموع بله ، ولی تفاوتهايی كه بين آنها وجود داره می‌تونه به شكل موثری از نوعی يكنواختی كسل كننده جلوگيری كنه . اولين نكته مهم در زندگی زناشوئی اين است كه طرفين نسبت به سليقه يكديگر ، احترام كامل و متقابلی قائل شوند .اين تضادهاست كه دو نفر را به سوی يكديگر می‌كشاند و نهايتا ، نمی‌توان بين دو نفر كاملا متفاوت ، تطبيق كاملی به وجود آورد . همینه که میگن زن و شوهر همدیگه را کامل میکنن!! پس وجود تضاد و اختلاف هم يه کمی لازمه! نه؟؟؟

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: AliS

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 14:42

شباهت و يكساني در نوع جهان بيني و فهم و ادراك زن و مرد نسبت به مسائل مختلف فردي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي. افكار يكسان و به يك جهت نگريستن كمك مي كنه تا طرفين بتوانند از دريچه چشم ديگري به دنيا بنگرند و مسائل گوناگون را تحليل كنند و بتونند يكديگر را درك نموده و مكنونات و محتويات دروني خود را به هم تفهيم كنند.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: AliS

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 14:40

اينکه دونفر چقدر بايد به هم شبيه باشن هم بحث جالب ولی خيلی خيلی پيچيده اي هست! آيا بايد طرز فکر ، علايق، سليقه های يکسانی داشته باشن، يا اينکه يکسانی فقط بايد در سطح فرهنگ و خانواده و عقايد مذهبی باشه؟

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: ali

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 13:17

سلام ... در مورد شباهت ها با ب م م موافقم . يه بار يه نفر گفت اگه دو نفر خيلی به هم شبيه بودن نبايد با هم جوينت بشن . چون چيزی ندارن که به هم اضافه کنند .. همين

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: ب . م .م.

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 3:15

دوست عزيز اسمونی...هميشه شباهت ها باعث موفقيت نميشن. کاملا حرفات درسته منکرش نميشم . در واقع منطقيش همينه. اما من فکر ميکنم اهداف مشترک اولين عامليه که ميتونه خوشبختی يه زوج رو تضمين کنه. اهدافی که به قول خودت همسران رو به طرف کامل ببره. هر دو سعی در رسيدن شخص مقابل به اوج باشن. اينه که ميتونه بگه دو نفر خوشبختن يا نه... تا حالا شده دو تا ادم متضاد رو ببينين که خوشبختن؟ و از ديدنشون تعجب کنين؟ بايد ديد اونها چه برنامه ای برای رسيدن به کمال تدارک ديده بودند.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: ب . م .م.

شنبه، 28 آبان 1384، ساعت 3:10

بازم سلام به همه ی دوستان که واقعا با اين همه بد قولی منو تنها نذاشتند. و البته به خاطر علی اقا بود بيشتر نه به خاطر من. ولی خوب...ادم اگه بخواد يه چيزی رو به خود بگيره ميگيره. يادم نيست از کدوم روشنفکر بود که خوندم کسی که ارتباط محدودی داشته و تا حالا از کسی محبت نديده(جنس مخالف) دستشو توی دست اولين کسی که بهش لبخند زد ميذاره. حکايت بيشتر جوونای ايرانی هم شده همين. محدوديت ؛محدوديت؛محدوديت...سه دوره ی تحصيلی...بعد يهو دانشگاه با يک دنيا چهره ی جديد... نميگم همش تقصير بزرگترهاست. برای اينکه يه جايی ميرسه که ادم بايد يه ذره اين دوگوله رو به کار بندازه.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: ali

جمعه، 27 آبان 1384، ساعت 23:55

سلام .. منتظر ادامه داستان دوست خوبمون ب م م هستم . به محض رسيدن داستان اپ می کنم.... يکی از دوستان ديگه هم به نام سارا يه مطلب برام فرستاده با محوريت عشق و ازدواج. در اولين فرصت اون رو هم قرار ميدم... فعلاْ

E-mail:  وارد نشده است

URL:  www.raheparvaz.persianblog.ir


نويسنده: mahdi

جمعه، 27 آبان 1384، ساعت 11:23

سلام........... بابت لينک سپاسگزارم.... ولی آدرس لينک اشتباه می باشد. http://onlove.blogfa.com می بينمت

E-mail:  وارد نشده است

URL:  andishehjavan.blogfa.com/


نويسنده: *ye asemooni*

پنجشنبه، 26 آبان 1384، ساعت 21:47

سلام....۱)اين حوضه قضيه اش چيه؟؟؟ ....۲)اين دوست داشتن قبل از ازدواج در اکثر ازدواج ها وجود داره فقط درجاتش متفاوته!!!!همين که به ازدواج با فردی اقدام می کنید يعنی اينکه دلتون رو برای پذيرش اون آماده کرديد واين آغاز دوست داشتنه وهنوز ازدواجی صورت نگرفته.....۳)يه زوج موفق بايد از هر نظر به هم بخورند ....يه مثال علمی :فرض کنید اونها دو بال یک هواپیما باشند(پرنده دیگه قدیمی شده تازه اینکه با سرعت پرنده تو عصر حاضر به هیچ جا نمی رسند!!!!!) اگر قرار باشه موتور یکی از بالها قویتر از اون یکی باشه =>>گشتاور حاصل از نیروی جلو برنده صفر نمی شه وهواپیما شروع به چرخیدن حول محور تقارنش می کنه...همچنین گشتاور حاصل از نیروی بالابرنده صفر نمی شه وهواپیما شروع به یک حرکت دایره ای می کنه(یعنی هی دور می زنه و اصلا جلو نمی ره) ....حالا فکر کنید چه بلایی سر مسافرها(بچه هاشون) می یاد؟؟؟ اما جالبه که بدونیم اين دو تا بال فقط توی يه چيز اختلاف داشتند(قدرت موتور)......................راستی يادتون نره که بالها چيزی مثل >>گذشت<<ندارند ولی ما آدم ها از اين جور چيزها زياد داريم....***آسمونی باشيد***

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: Kambiz

پنجشنبه، 26 آبان 1384، ساعت 21:12

http://mh4-hossein.blogfa.com/

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: Kambiz

پنجشنبه، 26 آبان 1384، ساعت 21:10

Salam, Dasttet dard nakone ke link ha ra goyashti !! man hamchenan daram search mikonam o chiyaz khoobi ham pezda kardam, inam ze linke dige, http://marriage.blogfa.com/ movafagh bashid

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: ali

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 22:43

سلام... خدمت اين سارای جديد عرض کنم که عشق يک پرده ايست که خيلی چيز هارو می‌پوشاند و خيلی چيزها رو قشنگ تر نشون ميده... واقعاْ نميشه به عنوان يک اصل مهم بهش نگاه کرد. ولی وجودش مزه شروع زندگی رو صد چندان می‌کنه...... اگه دو طرف اونقدر منطقی باشند که با فکر و منطق و شناخت دست به انتخاب بزنند و در ضمن به ميزان شناخت که زياد ميشه علاقه هم زياد بشه شايد بهترين حالت باشه .. يا حق

E-mail:  وارد نشده است

URL:  www.raheparvaz.persianblog.ir


نويسنده: Kambiz

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 21:1

salam, matn khabar yoohana ra gir avordam:گروه حوادث، تالش، خبرنگار «ايران»: يك پسر ۹ ساله با يك دختر ۱۳ ساله در يكى از روستاهاى تالش ازدواج كرد. اين عروس و داماد به عنوان كم سن ترين عروس و داماد ايران به شمار مى روند.مصطفى عبادى _ ۹ ساله _ و سميرا فيض بخشى _ ۱۳ ساله _ پس از مراسم عقد و عروسى در خانه پدر داماد زندگى خود را آغاز كردند.مصطفى _ داماد _ در مورد علت ازدواج در اين سن مى گويد: پدرم بيمار بود و من تنها فرزندش هستم به همين خاطر او دوست داشت تا هر چه زودتر مرا داماد كند و من هم به همين علت با سميرا ازدواج كردم.سميرا _ عروس نوجوان _ مى گويد: ازدواج ما طبق آداب و رسوم انجام شد هر چند كه شايد عده اى اين كار و ازدواج را درست به حساب نياورند ولى زندگى هر كسى شرايط خاص را به وجود مى آورد.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: Saransary

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 20:55

حالا که اين داستان را خونديد، ميشه به من جواب بديد؟ از جمله معماهای جامعه ما این است که چرا عشقی که با ازدواج می تواند به اوج برسد تنزل می کند و در ورای ابری از نومیدی و دلتنگی پنهان می شود. چه بسا زوجهایی که زندگی زناشویی سعادتمندانه ای را انتظار داشتند و کارشان به ملامت کشیده است. اغلب زوجهای جوان در شروع معتقدند که روابط آنان متفاوت از دیگران است. خود را سوار بر امواج عشق می بینند و گمان می کنند که این عشق با این شدت برای همه چیز کافی است.

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: setare

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 18:12

در مورد زيبايی هم بايد بگم که نبايد به خاطر زيبايی کسی را پذيرفت اما اينکه چهره ی شخص منتخب بايد برايش مقبول باشد آنوقت است که آن شخص برايش زيباترين فرد دنياست...

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: setare

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 18:5

و اما در مورد مذهبی بودن طرف مقابل:طرفين بايد از لحاظ عقيدتی تا حد ممکن به هم شبيه باشند...حتی به نظر من در مسایل جزیی دين هم بايد شباهت زیادی داشته باشند...و البته اینکه شخصی به خاطر رسیدن به طرف مقابل عقاید خود را شبیه او کند بدون اینکه قلبا آن را بپذیرد از نظر من قابل قبول نیست...

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: setare

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 17:54

در مورد اختلاف فرهنگی با nc مخالفم. به نظر من اختلاف فرهنگی بين دو خانواده می تونه مشکلاته زيادی رو به دنبال داشته باشه...

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: علي

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 9:14

سلام ... اولاً هرگونه رابطه با حوض رو شديداً تكذيب مي‌كنم :ي ... بعدشم خوب گفتم كه اون جمله رو يه نفر گفت، اونم قديمي بود يارو .... در مورد علاقمند شدن قبل از ازدواج هم بر مي‌گرده به مبحث مجذوب كردن همديگه .... براي اينكه بعداً مي‌خوام عميقاً روش حرف بزنم اينجا زياد فك نمي‌زنم .. فقط همين كه به تعداد خيلي زيادي محدوديت وابسته است. به طوريكه گاهي واقعاً فكر مي‌كنم غير ممكنه... اين دوست داشتن از نظر من با علاقه دو تا دوست معمولي فرق مي‌كنه ...... همين . يا حق

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: nc

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 3:37

تو رو به خدا به من بگيد اين دوست داشتن قبل از ازدواج چه جوری می تونه به وجود بياد

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: nc

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 3:35

اختلاف فرهنگی دو خانواده يه چيزه و اختلاف فرهنگی بين دو نفر يه چيز ديگه//دو نفر اگر اختلاف فرهنگی نداشته باشند با به خرج دادن استادی و مهارت می توانند اختلاف فرهنگی خانواده ها رو از سر بگذرونن //امروزه روز تماس دو خانواده فقط موقع عقد و عروسی و تولد و.. يعنی مواقع خاصه //اگه دو طرف درک و توانايی های بالای زندگی را داشته باشند و به هم بخورند اين اختلاف قابل چشم پوشيست

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: nc

چهارشنبه، 25 آبان 1384، ساعت 3:28

در مورد زيبايی//فکر ميکنم بايد به دل هم بشينن//يه چيزی قيافه زیبا بعد از مدتی تکراری و عادی ميشه //اون وقت علی ميمونه و حوضش

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: *ye asemooni*

سه شنبه، 24 آبان 1384، ساعت 22:1

۳)جواب خودم:امان از اختلافات فرهنگي...اگه بقيه ی مشکل ها فقط بين دونفره،اين مشکل بين دو تا خاندانه وتقريبا غير قابل حل ....در مورد زيبايی:کيه که بدش بياد!!!در اين مورد حديث هم خوندم ....اما نبايد بشه يه اصل برای انتخاب ....ولی بايد جديش گرفت !!!به نظرم حتی قيافه ی يه استاد توی يادگيری شاگردهاش تاثير داره چه برسه به همسر....البته بعضی وقت ها افراد زيبا هستن اما به علت يه سری بی توجهی ها موجب می شوند همسرشون هميشه آرزوی يه سری چيزها به دلش بمونه....***آسمونی باشيد***

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: *ye asemooni*

سه شنبه، 24 آبان 1384، ساعت 22:0

سلام....۱)با يو حنا موافقم....اين يه اصله:هر چی کوچکتر باشی وکمتر به مسايل گير بدي >>>>راحتتر ازدواج می کنيدواحتمالا احساس خوشبختی بيشتری ميکنيد...شاید این هم یکی از دلایل تاکید اسلام به ازدواج در سنین پایین باشه....اگه یه نگاه کلی به تمام چیزهایی که تا الآ ن گفتیم،بندازیم ،می بینیم که همه ی مشکلات رو ناشی از اختلافات می دونیم...هر چی سن فرد(البته یه حد اقلی وجود داره!!!!) پایین تر باشه تاثیر پذیر تره،در نتیجه می تونند هم دیگه رو تغییر بدن وعقایدشون با هم شکل می گیره...در ضمن دیگران توقعات کمتری هم ازشون دارند....۲)در مورد جواب آقای علی:علی آ قا مثل مردهای قديمی جواب دادی.....يه دختر اگر بخواد می تونه فقط مال يکی باشه....اونقدر ارادشو داره....می تونه برای کسی که نمی خواد ،زیباییش رو به کاووس تبدیل کنه....

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: يوحنا

سه شنبه، 24 آبان 1384، ساعت 21:8

بابا اينقدر سخت نگيرين.برين از اين پسر ۹ ساله( نه ۱۹ ساله هاااااا)۹ ساله ياد بگيرين که دست زن ۱۳ سالشو گرفت و رفتن سر خونه زندگيشون!!!!!!!!!!! و با اعتماد به نفس تمام جلو خبرنگارا وايستادن و به سوالاشون جواب دادن. باور نميکنيد؟؟؟؟؟؟ خداييش جای تاسفه که هنوز تو روستاهای ما از اين اتفاقا ميفته....

E-mail:  وارد نشده است

URL:  youhanna.blogfa.com


نويسنده: علی

سه شنبه، 24 آبان 1384، ساعت 8:53

سلام ... عرض کنم که مسایل مالی همه مسایل مثل خرج و مهریه و دلایل فرار جوانان از ازدواج و ... را شامل میشود.... اما درباره سوال های شما ... تفاوت فرهنگی واقعاً تاثیر گذاره و بی توجهی بهش لطمه بزرگی میزنه .. در مورد زیبایی هم ، حداقلی باید وجود داشته باشد... از یه نفر شنیدم که می‌گفت زن بسیار زیبا ماله تو نیست، ماله نگاه های دیگرانه !!!!! نظر بدین///// یا حق

E-mail:  وارد نشده است

URL:  http://raheparvaz.persianblog.ir/


نويسنده: *ye asemooni*

سه شنبه، 24 آبان 1384، ساعت 1:3

سلام... فکر می کنم تاکيدتون روی اختلافات ديگه بيشتر بود مثل:اختلاف فرهنگی(که با اختلاف اعتقادی فرق داره)و اختلاف در خصوصيات ظاهری(عدم تناسب اونها) ....ومن توقع مطرح شدن سوالاتی چون:۱)آيا اختلافات فرهنگی می تونه مانع از رسيدن شما به عشقتون بشه؟...۲)خصوصيات ظاهری!!! چقدر براتون مهمه وچقدر توی پايداری عشق موثره؟..بودم.......حالا اگر دوست داشتيد نظر بدين(فقط يه چيزی :شعار ندين ، با خودتون روراست باشيد).......... راستی منظورت از مسایل مالی ازدواج چیه؟***آسمونی باشيد***

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: ali

دوشنبه، 23 آبان 1384، ساعت 22:37

سلام .... با عرض شرمندگی از اينکه خلاصه ای که من کردم خيلی ضايع بود!!! ببخشيد. من با عجله و کوتاه نوشتم. برا همين ضايع شد. .... در مورد سواله يه آسمونی هم بگم که اين بحث هايی که اين جا مطرح می‌کنم برا اينه که ديد پيدا کنم بعداْ که وارد بحث عميق شدم ازشون استفاده کنم ... همين . در ضمن اگر مطلبی ميتونيد در باره مسايل مالی ازدواج پيدا کنيد یا بنویسید٬ برام بفرستيد.... ممنون . يا حق

E-mail:  وارد نشده است

URL:  www.raheparvaz.persianblog.ir


نويسنده: Ali S

دوشنبه، 23 آبان 1384، ساعت 22:17

عـشق در هـر رنـگي و سـطحـي ، با زيبـايي محسوس ، در نهـان يا آشكار ، رابـطه دارد . چـنانچه شـوپنهاور مـي گـويد:" شـما بـيست سـال بر سـن مـعشوقتان بيافزاييد ، آنگاه تاثيـر مستقيم آن را بر احساستان مطالعـه كنيد." ! امـا دوسـت داشتن چنـان در روح غرق است و گيج و جذب زيباييهاي روح كـه زيـباييهاي محسوس را به گونه اي ديگر مي بيند. عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عـشق با دوري و نزديكـي در نوسان است . اگـر دوري به طول انجامد ضعيـف مـي شـود ، اگـر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشـد . و ، تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و " ديدار و پرهيز " ، زنـده و نيرومند مي ماند. اما دوست داشتن با اين حالات ناآشنا است . دنيايش دنياي ديگري است . ...................

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: Ali S

دوشنبه، 23 آبان 1384، ساعت 22:16

اين كلام دكتر شريعتي: «دوست داشتن برتر از عشق است !... عـشق يـك جـوشش كـور است و پيونـدي از سـر نابينايي . اما دوست داشتـن پـيوندي است خودآگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب مـي خورد و هرچه از غريـزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلـوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيز همگام با آن اوج مي يابد . عـشق در غـالب دلهـا ، در شكلهـا و رنگهـاي تقـريبـا مشابهـي ، متجلـي مـي شود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشتركي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه اي خاص خويـش را دارد و از روح رنـگ مي گيـرد و چون روحها، بـرخلاف غـريزه ها ، هر كدام رنگي و ارتفاغي و بعدي و طعم و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت كه به شمـاره هر روحي ، دوست داشتني هست . عـشق بـا شناسنامه بي ارتبـاط نيست و گـذر فصلهـا و عبور سالهـا بر آن اثـر مـي گـذارد ، امـا دوست داشتن در وراي سـن و زمـان و مزاج زندگـي مي كند و بر آشيانه بلندش ، روز روزگار را دستي نيست ...

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: Ali S

دوشنبه، 23 آبان 1384، ساعت 22:16

سلام؛ در جوابت ب م م جان بايد بگم که تو اينجا مقصر هر دوشون هستند! چرا از اول عشق را بصورت کود، بدون مطالعه کردن وضع خونواده هم بدون اينکه با هم در مورده عقايد هم صحبت کنند شرو کردن؟ يه متن باحال از دکتر شريعتی در اين ضمينه دارم، اگه پيداش کردم ميفرستم

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: ب . م .م.

دوشنبه، 23 آبان 1384، ساعت 21:57

والا...فکر کنم يه ذره داستان رو بی دقت خوندين...اولين مشکل عماد و رويا به خاطر اعتقاد متفاوت بود... به خاطر اينکه عماد نسبت به حجاب خانومش و اينکه عکسی از اون دست نامحرم نره حساس بود ... حالا ربطی نداره؟شايد هم نويسنده نتونسته درست اينو بيان کنه. به هر حال اگه قصور از منه شرمنده

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


نويسنده: *ye asemooni*

يكشنبه، 22 آبان 1384، ساعت 23:52

سلام...نمی دونم چرا اين سوال رو مطرح کرديد يا اينکه ربطش به داستان چيه!!! ....اما جواب من:به نظرم از لحاظ مذهبی بايد مثل خودم باشه يا شايد هم يکم بالاتر،يه جوری که هم مکمل هم باشيم و هم به هم بخوريم،نه اينکه اونقدر از هم فاصله داشته باشيم که يا همديگه رو مسخره کنيم يا از دست هم حرص بخوريم(اون وقته که خطر دین زدگی در کمینه).... نمی تونم حدی برای مذهبی بودنش بگم،چون احساس می کنم تعريف مذهبيت وحدود اون در نظر افراد مختلف ، متفاوته!ولی دوست دارم به دينش عشق بورزه و من رو هم تو اين کار تشويق کنه>>>اون وقت دوتايی بدوييم سمت کمال!!!!!!!***آسمونی باشيد***

E-mail:  وارد نشده است

URL:  وارد نشده است


ali alex|| ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ

یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

ازدواج دانشجويی ۲

سلام

اينم قسمته دوم مطلب بنوشته «ب.م.م»:

ازدواج پس از عشق دانشجويی

 

خلاصه قسمت اول:

عماد برادر بزرگتره ندی ، دانشگاه شهرکرد قبول میشه. بعد از چند وقت خانوادش از رفتارش می­فهمند که دلش یه جایی گیر کرده!

بعداً مشخص می­شود که دختری جنوبی تو دانشگاه دل عماد رو برده. خانواده عماد به خواستگاری رویا می­روند . با وجود مخالفت اولیه خانواده بخاطر اصرار عماد خانواده حرفی نمی­زنند و برنامه عقد برگزار می­شود که در آن مشکلاتی بین خانواده عروس و داماد بوجود می­آید.  حالا ادامه داستان:

 

 

 

 

دیگه آخرای مجلس بود. همه داشتند آماده می­شدند برای رفتن. شلوغ پلوغ بود. مهمونای ما همه در حال رفتن بودند. در همین حال مامان رو دیدم که توی حیاط داره با پدر و مادر رویا صحبت میکنه. اونا به نظر ناراحت میومدند. رفتم جلو... هنوز بحث سر اون عکسی بود که عماد اجازه اش رو نداده بود... پدر رویا می­گفت فکر نمی­کردم اینقدر عماد کوتاه فکر باشه. مامان سعی داشت آرومشون کنه. حتی حاضر نبودند حالا بیان و با دخترشون عکس بگیرند. !!!

مامان باز هم با ملایمت داشت باهاشون حرف میزد اما اونا اینقدر عصبانی بودند که حتی درست حرفای مامان رو گوش نمی­دادند.

خانم پهلوان . خواهش می­کنم ...! بعد اگه پشیمون بشین دیگه فایده نداره ها... این عکس یادگاریه لازمه که اون رو داشته باشین.

_: نه خیر کی همچین حرفی زده؟ اصلا به قول خودتون چه معنی داره عکس ما تو آلبوم کس دیگه ای باشه...چه جوریه دختر خاله ی عروس نمی­تونه ازش عکس داشته باشه. اونوقت ما عکس بندازیم که بیاد تو آلبوم شما...!!!

_:خانم پهلوان این چه حرفیه که می­فرمایید. این البوم مال دخترتونه... دست کسی نیست که ببینه. حالا من از طرف عماد معذرت می­خوام... شما بزرگواری بفرمایید . رویا هم ناراحته. دوست داره با شما عکس داشته باشه. منتظرتونه...

و همچنان از مامان اصرار و از اونها انکار. اخر هم عکاس به خاطر این که عجله داشت رفت و اونا حاضر نشدند از نظرشون کوتاه بیان. من خودم رو با جمع و جور کردن وسایل سرگرم کردم. اینقدر غرق افکارم بودم که حتی متوجه نشدم دیگه هیچ کس تو حیاط نیست. به طرف اتاقی که فکر می­کردم مامان و بابا هستند رفتم. رویا رو دیدم که گوشه ی اتاق زانوهاشو بغل کرده بود و به دیوار تکیه زده بود.ارایشش کاملا توی صورتش پخش شده بود و هنوز داشت اشک میریخت. دلم هری ریخت. واسه چی داشت این طوری اشک می­ریخت؟ عماد بالای سرش مستاصل و درمونده ایستاده بود و تماشاش می­کرد.و مامان پایین پاش نشسته بود و دستش رو توی دست گرفته بود. آروم و بی صدا کنار در ایستادم.

 _: رویا جان ... امشب از بهترین شبای زندگیته. گریه نکن. اصلا چه طور دلت میاد خودت و عماد رو ناراحت کنی؟ اصلا چیزی نبوده که ارزش داشته باشه. یه مسئله ی ساده و بی اهمیت. زندگی بیش از اینا بالا پایین داره .

فهمیدم هنوز بحث سر آن دختر خاله است... چندشم شد... چه طوری سر یه مسئله­ی بچه گانه اینطور دل همه رو چرک کرده بود.

مامان اشکای رویا رو پاک کرد. در حالیکه بغض هنوز توی گلوش بود گفت... من از برخورد عماد ناراحت نیستم. از این که شما ناراحت شدین دلم گرفت...

مامان لبخند زد و گفت: اصلا مهم نیست. همیشه از این اختلاف سلیقه ها همه جا هست. حالا هم دیگه گریه نکن... رویا هم لبخند زد...

بیرون اومدیم. بدرقه ی جالبی نداشتیم. فقط برادر رویا تا دم در همراهیمون کرد. تعجبم از این بود که عماد هم داشت با ما بر می­گشت... آخه تو  اصفهان رسمه که بعد از عقد داماد رو نگه دارن...!!!خوب بالاخره اختلاف فرهنگیه دیگه...نمی­دونستند... اشکالی هم نداشت. برگشتنه همش به این فکر بودم که حالا دیگه زندگی عماد با قبل فرق داره... رنگش عوض شده... حالا دیگه رنگ مسئولیت داره...مسئولیت؟؟؟ چه مسئولیتی؟ مامان همش اینو می­گفت... خنده ام گرفت... پیش خودم گفتم نه...حالا دیگه زندگیش رنگ عشق داره...

 

فیلم خام عقد رو داشتم مرور می­کردم. چیزهایی می­دیدم که اونروز از دیدم مخفی مونده بود. اقوام ما بدجوری گرفته و تو هم بودند. خیلی از کارشون بدم اومد. چه معنی داره که اینقدر آدم ها پر توقع باشند. خوب شرایط ما طوری نبود که بتونیم توی هر خاله زنک بازی همه رو دعوت کنیم. سر سفره ی عقد وقتی هدیه ها رو می­دادند از کار رویا خیلی خوشم اومد. هر کسی هدیه اش رو می­داد پیش پاش بلند می­شد و بغلش می­کرد و میبوسیدش. و باز همون طور گرم و گیرا همه رو به خودش جذب می­کرد. اما از فک و فامیلش سر سفره خبری نبود. مادر(مامان بابام) هنوز از این ازدواج ناگهانی که هیچ ازش خبر نداشت دلگیر بود. اما خوب ، جلو اومد و رویا رو بوسید و کادوشو داد.. رویا هم به گرمی در آغوشش کشید. رفتارش رو خیلی دوست داشتم. اون رو برای خودم الگو کرده بود.  حس  می­کردم با رفتارش همه  رو محو  خودش می­کنه. دیگه عدم تناسبشون مشخص نبود. اینقدر خوش برخورد بود که جلوی دیدن هر نقص یا کمبودی رو می­گرفت. به نظرم اون یک فرشته بود...

عید نزدیک بود. مدت زیادی نبود که از عقد می­گذشت. و توی این مدت نه ما دیگه خونه ی پدر و مادر رویا رفته بودیم و نه اونا اومده بودند. عیدی عروس رو خریده بودیم. یه دستبند طلای گرون قیمت . طبق رسم خودمون. و همون طور که قبلاً قرار گذاشته بودیم اونا قرار نبود طبق رسوم اصفهانی برخورد کنند. به نظر مامان لزومی نداشت خانواده ی دختر واسه پسر چیزی بخرن... حتی اون رو افت میدونست. به علاوه با زحمت کسی رو پیدا کرده بودیم که از روی فیلم که زیادم کیفیت جالبی نداشت عکسی از پدر و مادر رویا جدا کنه  و اون رو روی یکی از عکسای رویا مونتاژ کنه. مامان می­گفت هر چی باشه اونا از این مسئله ناراحتند و باید یه جوری از دلشون در بیاد... همون طور هم که حدس می­زدیم کاملا غافلگیر شدند. نمیدونم اما ایا تشکر توی فرهنگشون نبود یا شاید می­خواستند هنوز تلافی کنند.

رویا برای عماد یک شلوار لی و یک تیشرت خریده بود. به نظرم ارزش زیادی داشت. اما کاش همه یاد می­گرفتیم ارزش کارای خوبمون رو با حرف زدن درباره اش از بین نبریم.

قرار بر این بود که توی این روزای عید یک روز در میون رویا خونه ی ما باشه. تا بتونیم به دید و بازدید ها برسیم. پدر رویا خیلی گیر می­داد. حتی بهش اجازه نمی­داد شب خونه ی ما بمونه. پیش اومد که یک بار هم بر حسب تصادف رویا رو نگه داشتیم و فردای اون روز با گریه با عماد تماس گرفته بود گفته بود باباش دیگه اجازه نمیده بیاد خونه ی ما!!!

خوب به هر حال بعضی ها هم کمی در این باره سختگیرند. پدر رویا رو راضی کردیم که باز رویا رو با خودمون ببریم. گاهی رویا برای رفتن به خونه ی بعضی اقوام بهونه میاورد. و بعضی ها رو به صراحت می­گفت دوست نداره بیاد... یا خوشش نمیاد. ما این رو به حساب دلتنگیش میگذاشتیم. شاید دوست داشت با عماد تنها باشه. یا شاید احساس غریبی می­کرد. زیاد بهش سخت نمی­گرفتیم. طول می­کشید تا به جو و خانواده ی ما عادت کنه.

نمی­دونم چرا حس می­کردم رویا یه کمی تغییر کرده. دیگه تا منو می­دید تو بغلم نمی­پرید... خودم رو راضی می­کردم و می­گفتم خوب دیگه آخه حالا هر روز هم رو می­بینیم دلیلی نداره این طوری باشه...اما بعد می­دیدم که وقتی خونه ی خاله ها هم میریم دیگه مثل قبل اونا رو محکم بغل نمی­کنه. بی خیال... حساسیت بی خودی به خرج میدی ندی خانم... ولشون کن. نکنه داری خواهر شوهر بازی در میاری... خاک تو سرت... نبینم از این رفتارای زشت بکنی ها... خوب حق داره... اون موقع ها تازه آشنا شده بود دلش می­خواست همه رو برای خودش داشت باشه. حالا دیگه دلیلی نداره اونقدر غلیط عمل کنه. تو هم دیگه بس کن ندی.. تو ازش یاد بگیر که چه قدر کدبانوه...ازش یاد بگیر چه قدر خانومه.

بعد از عید دوباره بچه ها رفتند شهر کرد. من هم عکساشون رو بعد از عید به مدرسه بردم و به دوستام نشون دادم. کلی داشتم ذوقشون رو می­کردم. اما این شادیم لحظه ای بیشتر طول نکشید. هر کدوم از بچه ها عکسا رو می­دیدند اخماشون توی هم می­رفت. بعضی ها اظهار نظر می­کردند و بعضی هم فقط با سکوت به تفاوت فاحش عماد و رویا خیره می­شدند. از همه ی دوستام که در این حد ظاهر بین بودند لجم گرفت. چه قدر احمقانه و بچه گانه فکر می­کردند که خوشگلی هم خوشبختی میاره. اخه عشق که این چیزا سرش نمیشه ، میشه؟ ادم اگه عاشق باشه همه چیز تو چشمش قشنگ به نظر میاد مگه غیر اینه؟ آدم عاشق همیشه تو زندگیش موفقه...

اما آیا عشق همیشه صورت ظاهری اولیه اش رو حفظ می­کنه؟ آیا بهار عشق هیچ وقت به پاییز نمیرسه؟

و آیا مصائب و مشکلات نمی­تونه روی عشق تاثیر گذار باشه؟ و اگه میتونه تا چه حد؟ آخه مگه عشق نابود هم میشه؟

 

 

ali alex|| ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ



خانه
آرشيو
پست الكترونيك

لينک‌هاي مرتبط
چهارفصل
ازدواج موفق
روی خط عشق
پسران مریخی و دختران ونوسی
اخلاق زناشويي
پست شروع
سؤالات اساسی برای خواستگاری
دلايل بد براي ازدواج
روش سنتی و روش مدرن انتخاب
پرى دريايى و ماهى قرمز تنگ و ...
ازدواج عاشقانه دانشجويی


پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
persianpixel
persianblog fans

 
   
  پرشين‌بلاگ