ازدواج دانشجويی ۲

سلام

اينم قسمته دوم مطلب بنوشته «ب.م.م»:

ازدواج پس از عشق دانشجويی

 

خلاصه قسمت اول:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

عماد برادر بزرگتره ندی ، دانشگاه شهرکرد قبول میشه. بعد از چند وقت خانوادش از رفتارش می­فهمند که دلش یه جایی گیر کرده!

بعداً مشخص می­شود که دختری جنوبی تو دانشگاه دل عماد رو برده. خانواده عماد به خواستگاری رویا می­روند . با وجود مخالفت اولیه خانواده بخاطر اصرار عماد خانواده حرفی نمی­زنند و برنامه عقد برگزار می­شود که در آن مشکلاتی بین خانواده عروس و داماد بوجود می­آید.  حالا ادامه داستان:

 

 

 

 

دیگه آخرای مجلس بود. همه داشتند آماده می­شدند برای رفتن. شلوغ پلوغ بود. مهمونای ما همه در حال رفتن بودند. در همین حال مامان رو دیدم که توی حیاط داره با پدر و مادر رویا صحبت میکنه. اونا به نظر ناراحت میومدند. رفتم جلو... هنوز بحث سر اون عکسی بود که عماد اجازه اش رو نداده بود... پدر رویا می­گفت فکر نمی­کردم اینقدر عماد کوتاه فکر باشه. مامان سعی داشت آرومشون کنه. حتی حاضر نبودند حالا بیان و با دخترشون عکس بگیرند. !!!

مامان باز هم با ملایمت داشت باهاشون حرف میزد اما اونا اینقدر عصبانی بودند که حتی درست حرفای مامان رو گوش نمی­دادند.

خانم پهلوان . خواهش می­کنم ...! بعد اگه پشیمون بشین دیگه فایده نداره ها... این عکس یادگاریه لازمه که اون رو داشته باشین.

_: نه خیر کی همچین حرفی زده؟ اصلا به قول خودتون چه معنی داره عکس ما تو آلبوم کس دیگه ای باشه...چه جوریه دختر خاله ی عروس نمی­تونه ازش عکس داشته باشه. اونوقت ما عکس بندازیم که بیاد تو آلبوم شما...!!!

_:خانم پهلوان این چه حرفیه که می­فرمایید. این البوم مال دخترتونه... دست کسی نیست که ببینه. حالا من از طرف عماد معذرت می­خوام... شما بزرگواری بفرمایید . رویا هم ناراحته. دوست داره با شما عکس داشته باشه. منتظرتونه...

و همچنان از مامان اصرار و از اونها انکار. اخر هم عکاس به خاطر این که عجله داشت رفت و اونا حاضر نشدند از نظرشون کوتاه بیان. من خودم رو با جمع و جور کردن وسایل سرگرم کردم. اینقدر غرق افکارم بودم که حتی متوجه نشدم دیگه هیچ کس تو حیاط نیست. به طرف اتاقی که فکر می­کردم مامان و بابا هستند رفتم. رویا رو دیدم که گوشه ی اتاق زانوهاشو بغل کرده بود و به دیوار تکیه زده بود.ارایشش کاملا توی صورتش پخش شده بود و هنوز داشت اشک میریخت. دلم هری ریخت. واسه چی داشت این طوری اشک می­ریخت؟ عماد بالای سرش مستاصل و درمونده ایستاده بود و تماشاش می­کرد.و مامان پایین پاش نشسته بود و دستش رو توی دست گرفته بود. آروم و بی صدا کنار در ایستادم.

 _: رویا جان ... امشب از بهترین شبای زندگیته. گریه نکن. اصلا چه طور دلت میاد خودت و عماد رو ناراحت کنی؟ اصلا چیزی نبوده که ارزش داشته باشه. یه مسئله ی ساده و بی اهمیت. زندگی بیش از اینا بالا پایین داره .

فهمیدم هنوز بحث سر آن دختر خاله است... چندشم شد... چه طوری سر یه مسئله­ی بچه گانه اینطور دل همه رو چرک کرده بود.

مامان اشکای رویا رو پاک کرد. در حالیکه بغض هنوز توی گلوش بود گفت... من از برخورد عماد ناراحت نیستم. از این که شما ناراحت شدین دلم گرفت...

مامان لبخند زد و گفت: اصلا مهم نیست. همیشه از این اختلاف سلیقه ها همه جا هست. حالا هم دیگه گریه نکن... رویا هم لبخند زد...

بیرون اومدیم. بدرقه ی جالبی نداشتیم. فقط برادر رویا تا دم در همراهیمون کرد. تعجبم از این بود که عماد هم داشت با ما بر می­گشت... آخه تو  اصفهان رسمه که بعد از عقد داماد رو نگه دارن...!!!خوب بالاخره اختلاف فرهنگیه دیگه...نمی­دونستند... اشکالی هم نداشت. برگشتنه همش به این فکر بودم که حالا دیگه زندگی عماد با قبل فرق داره... رنگش عوض شده... حالا دیگه رنگ مسئولیت داره...مسئولیت؟؟؟ چه مسئولیتی؟ مامان همش اینو می­گفت... خنده ام گرفت... پیش خودم گفتم نه...حالا دیگه زندگیش رنگ عشق داره...

 

فیلم خام عقد رو داشتم مرور می­کردم. چیزهایی می­دیدم که اونروز از دیدم مخفی مونده بود. اقوام ما بدجوری گرفته و تو هم بودند. خیلی از کارشون بدم اومد. چه معنی داره که اینقدر آدم ها پر توقع باشند. خوب شرایط ما طوری نبود که بتونیم توی هر خاله زنک بازی همه رو دعوت کنیم. سر سفره ی عقد وقتی هدیه ها رو می­دادند از کار رویا خیلی خوشم اومد. هر کسی هدیه اش رو می­داد پیش پاش بلند می­شد و بغلش می­کرد و میبوسیدش. و باز همون طور گرم و گیرا همه رو به خودش جذب می­کرد. اما از فک و فامیلش سر سفره خبری نبود. مادر(مامان بابام) هنوز از این ازدواج ناگهانی که هیچ ازش خبر نداشت دلگیر بود. اما خوب ، جلو اومد و رویا رو بوسید و کادوشو داد.. رویا هم به گرمی در آغوشش کشید. رفتارش رو خیلی دوست داشتم. اون رو برای خودم الگو کرده بود.  حس  می­کردم با رفتارش همه  رو محو  خودش می­کنه. دیگه عدم تناسبشون مشخص نبود. اینقدر خوش برخورد بود که جلوی دیدن هر نقص یا کمبودی رو می­گرفت. به نظرم اون یک فرشته بود...

عید نزدیک بود. مدت زیادی نبود که از عقد می­گذشت. و توی این مدت نه ما دیگه خونه ی پدر و مادر رویا رفته بودیم و نه اونا اومده بودند. عیدی عروس رو خریده بودیم. یه دستبند طلای گرون قیمت . طبق رسم خودمون. و همون طور که قبلاً قرار گذاشته بودیم اونا قرار نبود طبق رسوم اصفهانی برخورد کنند. به نظر مامان لزومی نداشت خانواده ی دختر واسه پسر چیزی بخرن... حتی اون رو افت میدونست. به علاوه با زحمت کسی رو پیدا کرده بودیم که از روی فیلم که زیادم کیفیت جالبی نداشت عکسی از پدر و مادر رویا جدا کنه  و اون رو روی یکی از عکسای رویا مونتاژ کنه. مامان می­گفت هر چی باشه اونا از این مسئله ناراحتند و باید یه جوری از دلشون در بیاد... همون طور هم که حدس می­زدیم کاملا غافلگیر شدند. نمیدونم اما ایا تشکر توی فرهنگشون نبود یا شاید می­خواستند هنوز تلافی کنند.

رویا برای عماد یک شلوار لی و یک تیشرت خریده بود. به نظرم ارزش زیادی داشت. اما کاش همه یاد می­گرفتیم ارزش کارای خوبمون رو با حرف زدن درباره اش از بین نبریم.

قرار بر این بود که توی این روزای عید یک روز در میون رویا خونه ی ما باشه. تا بتونیم به دید و بازدید ها برسیم. پدر رویا خیلی گیر می­داد. حتی بهش اجازه نمی­داد شب خونه ی ما بمونه. پیش اومد که یک بار هم بر حسب تصادف رویا رو نگه داشتیم و فردای اون روز با گریه با عماد تماس گرفته بود گفته بود باباش دیگه اجازه نمیده بیاد خونه ی ما!!!

خوب به هر حال بعضی ها هم کمی در این باره سختگیرند. پدر رویا رو راضی کردیم که باز رویا رو با خودمون ببریم. گاهی رویا برای رفتن به خونه ی بعضی اقوام بهونه میاورد. و بعضی ها رو به صراحت می­گفت دوست نداره بیاد... یا خوشش نمیاد. ما این رو به حساب دلتنگیش میگذاشتیم. شاید دوست داشت با عماد تنها باشه. یا شاید احساس غریبی می­کرد. زیاد بهش سخت نمی­گرفتیم. طول می­کشید تا به جو و خانواده ی ما عادت کنه.

نمی­دونم چرا حس می­کردم رویا یه کمی تغییر کرده. دیگه تا منو می­دید تو بغلم نمی­پرید... خودم رو راضی می­کردم و می­گفتم خوب دیگه آخه حالا هر روز هم رو می­بینیم دلیلی نداره این طوری باشه...اما بعد می­دیدم که وقتی خونه ی خاله ها هم میریم دیگه مثل قبل اونا رو محکم بغل نمی­کنه. بی خیال... حساسیت بی خودی به خرج میدی ندی خانم... ولشون کن. نکنه داری خواهر شوهر بازی در میاری... خاک تو سرت... نبینم از این رفتارای زشت بکنی ها... خوب حق داره... اون موقع ها تازه آشنا شده بود دلش می­خواست همه رو برای خودش داشت باشه. حالا دیگه دلیلی نداره اونقدر غلیط عمل کنه. تو هم دیگه بس کن ندی.. تو ازش یاد بگیر که چه قدر کدبانوه...ازش یاد بگیر چه قدر خانومه.

بعد از عید دوباره بچه ها رفتند شهر کرد. من هم عکساشون رو بعد از عید به مدرسه بردم و به دوستام نشون دادم. کلی داشتم ذوقشون رو می­کردم. اما این شادیم لحظه ای بیشتر طول نکشید. هر کدوم از بچه ها عکسا رو می­دیدند اخماشون توی هم می­رفت. بعضی ها اظهار نظر می­کردند و بعضی هم فقط با سکوت به تفاوت فاحش عماد و رویا خیره می­شدند. از همه ی دوستام که در این حد ظاهر بین بودند لجم گرفت. چه قدر احمقانه و بچه گانه فکر می­کردند که خوشگلی هم خوشبختی میاره. اخه عشق که این چیزا سرش نمیشه ، میشه؟ ادم اگه عاشق باشه همه چیز تو چشمش قشنگ به نظر میاد مگه غیر اینه؟ آدم عاشق همیشه تو زندگیش موفقه...

اما آیا عشق همیشه صورت ظاهری اولیه اش رو حفظ می­کنه؟ آیا بهار عشق هیچ وقت به پاییز نمیرسه؟

و آیا مصائب و مشکلات نمی­تونه روی عشق تاثیر گذار باشه؟ و اگه میتونه تا چه حد؟ آخه مگه عشق نابود هم میشه؟

 

 

/ 34 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahdi

سلام........... بابت لينک سپاسگزارم.... ولی آدرس لينک اشتباه می باشد. http://onlove.blogfa.com می بينمت

ali

سلام .. منتظر ادامه داستان دوست خوبمون ب م م هستم . به محض رسيدن داستان اپ می کنم.... يکی از دوستان ديگه هم به نام سارا يه مطلب برام فرستاده با محوريت عشق و ازدواج. در اولين فرصت اون رو هم قرار ميدم... فعلاْ

ب . م .م.

بازم سلام به همه ی دوستان که واقعا با اين همه بد قولی منو تنها نذاشتند. و البته به خاطر علی اقا بود بيشتر نه به خاطر من. ولی خوب...ادم اگه بخواد يه چيزی رو به خود بگيره ميگيره. يادم نيست از کدوم روشنفکر بود که خوندم کسی که ارتباط محدودی داشته و تا حالا از کسی محبت نديده(جنس مخالف) دستشو توی دست اولين کسی که بهش لبخند زد ميذاره. حکايت بيشتر جوونای ايرانی هم شده همين. محدوديت ؛محدوديت؛محدوديت...سه دوره ی تحصيلی...بعد يهو دانشگاه با يک دنيا چهره ی جديد... نميگم همش تقصير بزرگترهاست. برای اينکه يه جايی ميرسه که ادم بايد يه ذره اين دوگوله رو به کار بندازه.

ب . م .م.

دوست عزيز اسمونی...هميشه شباهت ها باعث موفقيت نميشن. کاملا حرفات درسته منکرش نميشم . در واقع منطقيش همينه. اما من فکر ميکنم اهداف مشترک اولين عامليه که ميتونه خوشبختی يه زوج رو تضمين کنه. اهدافی که به قول خودت همسران رو به طرف کامل ببره. هر دو سعی در رسيدن شخص مقابل به اوج باشن. اينه که ميتونه بگه دو نفر خوشبختن يا نه... تا حالا شده دو تا ادم متضاد رو ببينين که خوشبختن؟ و از ديدنشون تعجب کنين؟ بايد ديد اونها چه برنامه ای برای رسيدن به کمال تدارک ديده بودند.

ali

سلام ... در مورد شباهت ها با ب م م موافقم . يه بار يه نفر گفت اگه دو نفر خيلی به هم شبيه بودن نبايد با هم جوينت بشن . چون چيزی ندارن که به هم اضافه کنند .. همين

AliS

اينکه دونفر چقدر بايد به هم شبيه باشن هم بحث جالب ولی خيلی خيلی پيچيده اي هست! آيا بايد طرز فکر ، علايق، سليقه های يکسانی داشته باشن، يا اينکه يکسانی فقط بايد در سطح فرهنگ و خانواده و عقايد مذهبی باشه؟

AliS

شباهت و يكساني در نوع جهان بيني و فهم و ادراك زن و مرد نسبت به مسائل مختلف فردي، اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي. افكار يكسان و به يك جهت نگريستن كمك مي كنه تا طرفين بتوانند از دريچه چشم ديگري به دنيا بنگرند و مسائل گوناگون را تحليل كنند و بتونند يكديگر را درك نموده و مكنونات و محتويات دروني خود را به هم تفهيم كنند.

AliS

اما آيا زن و شوهر بايد ذوق و سليقه يكسانی داشته باشند ؟ به نطر من در مجموع بله ، ولی تفاوتهايی كه بين آنها وجود داره می‌تونه به شكل موثری از نوعی يكنواختی كسل كننده جلوگيری كنه . اولين نكته مهم در زندگی زناشوئی اين است كه طرفين نسبت به سليقه يكديگر ، احترام كامل و متقابلی قائل شوند .اين تضادهاست كه دو نفر را به سوی يكديگر می‌كشاند و نهايتا ، نمی‌توان بين دو نفر كاملا متفاوت ، تطبيق كاملی به وجود آورد . همینه که میگن زن و شوهر همدیگه را کامل میکنن!! پس وجود تضاد و اختلاف هم يه کمی لازمه! نه؟؟؟

*ye asemooni*

سلام...جنابAliS با صحبت هاتون کاملا موافقم...اصلا اعتقاد دارم :همين تفاوت هاست که زن ومرد رو بهم نيازمند ميکنه و وجودشون رو برای هم لذت بخش می کنه (اين قانون طبيعته:هر چيزی رو که نياز داری ، حتما در طبيعت جوابی برایش هست و شما بسياری از نيازهاتون رو در وجود جنس مخالفتون خواهيد يافت(مسئله ی ناز و نیاز رو بیاد بیارین) وهمینه که شما رو به سمت فردی با جنسیت مخالف می کشه) اما اين تفاوت با اون تفاوت ( تفاوت : فرهنگی ،اعتقادی ،ظاهری ،طبقاتی و... ) کاملا متفاوته وهمچنين شبيه بودن با به هم خوردن(هيچ پسری به دختری با خصوصيات پسرونه وهيچ دختری به پسری با خصوصيات دخترونه علاقه مند نيست) ***آسمونی باشيد***

ب . م .م.

گاهی وقتا پيش مياد بين زن و شوهر ها اختلاف سليقه هايی به وجود مياد. زن و شوهر های معمولی با هم به بحث و گفتگو گاهی هم دعوا ميشينند و نظر اونی اجرا ميشه که قوی تره. در واقع اونا با هم در جدالند و يک نفر برنده و نفر ديگه بازنده ميشه. اما زن و شوهر هاي استثنايی نظر هر دو نفر رو مهم ميدونند و حتی اگه نظر يکی از طرفين اجرا نشه خودشو بازنده نميدونه چرا که رسيدن طرف مقابل به چيزی که ميخواسته خودش رضايت بخشه.