قسمت آخر .. ازدواج دانشجويی

سلام

ديگه اواخر داستانه. دوست دارم تحليلتون رو در مورده اين قضيه بيان کنين. اگر موردهای ديگه و جالبی هم سراغ دارين خوشحال ميشم مطرح کنين ...

 

 

قسمت سوم

رویا دیگه عضوی از خانواده ی ما شده بود و همه دوستش داشتیم. حس می کردیم زندگیمون نو شده واین رو مدیون حضور رویا بودیم. رفتارهاش اکثراً غافلگیر کننده و پاک به نظر می­ رسید. هدیه های وقت و بی وقتش همیشه برامون تداعی کننده ی محبت خالصانه اش بود . از وقتی رفته بودند مدت زیادی نمی­گذشت اما دلم براش تنگ شده بود. هر چند وقت یه بار باهاش تلفنی صحبت می­کردیم. انگار اونجا هوای عماد رو خوب داشت. براش غذا درست می­کرد و براش می­فرستاد. و یا گاهی که هم خونه ایش نبود می­رفت و خونه رو تمیز می­کرد و لباسای عماد رو می­شست. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تابستون که رسید بچه ها تصمیم گرفتند شهر کرد بمونند. کاری بهشون پیشنهاد شده بود که می­خواستند قبولش کنند. برای پدر رویا غیر قابل قبول بود که اونا با هم خونه بگیرند. اما اونقدری که خودش رو جدی نشون می­داد در پی این نبود که بیاد و از اوضاع دخترش سر در بیاره. به همین خاطر اونا باهم  هم خونه شدند و یه سوییت اجاره کردند. به پدر رویا گفتند رویا به خوابگاه برگشته و به مادرش گفتند یکی دیگه از هم خونه ای­های رویا هم باهاشون هست!!! و باز ما در عجب بودیم که حتی اگه این طور هم هست چه طور مادرش می­تونه قبول کنه جلوی چشم دامادش یه دختر جوون دیگه هم باشه و هیچی نگه. خلاصه ... واسه ما که مهم نبود. یا شاید اگه بود به خاطر عماد چیزی نمی­گفتیم. قرار نبود با حرفای ما خوشی اونا خراب بشه.

اون تابستون باز به دیدنشون رفتیم. خونه ی کوچیک و نقلی داشتند که با سلیقه ی معرکه ی رویا تزیین شده بود. واقعا با هیچی این خونه رو کلی قشنگ کره بود. ابتکار بی نظیری توی استفاده از اشیای بی مصرف داشت.  پرده ها رو از ملحفه ی صورتی رنگی درست کرده بود. و با همون ملحفه یه لوستر کوچولوی رنگی ساخته بود. من که تو عمرم حتی یک بار هم از این کارها نکرده بودم محو تماشای هنرهای ساده و زیبای اون شده بودم.  پذیرایی خوبی از ما کردند. وقتی شب­ها دور هم جمع می­شدیم راجع به آینده و کارایی که قرار بود انجام بدن صحبت می­کردند. راجع به اینکه می­خوان یه موسسه ی زبان به علاوه ی دار الترجمه راه اندازی کنند. از همین حالا به فکر وقتی بودند که بر می­گردند اصفهان.  رویا چند تا شاگرد خصوصی داشت و همون جا توی یه موسسه هم کار می­کرد.  یه بار تا وقتی شهر کرد بودیم باهاش رفتم محل کارش. اون روز با بچه های زیر دبستان کار می­کرد. حس می­کردم این دختر توی همه چیز استعداد داره.

وقتی ترم جدید شروع شد عماد چند واحد بیشتر نداشت که معرفی به استاد گرفته بود و رویا دو ترم دیگه رو کامل داشت. عماد چسبیده بود به کار. مدام از این ور و اونور وام می­گرفت و میزد به کار. انگیزه ای قوی داشت برای اینکه زندگیش زودتر سر و سامون بگیره. رویا هم به درساش می­رسید. ما هم اینجا گاه­گداری با تلفن ازشون خبر دار می­شدیم و گاهی هم مامان و بابا می­رفتند شهر کرد و من که درس داشتم نمی­تونستم برم. اما هر بار هدیه های منو می­بردند و رویا مثل همیشه از قبل برای من هدیه داشت و مامان برام میاورد. پدر رویا حتی یک بار هم نخواست بره به دخترش سر بزنه. مادرش هم که به قول خودش خیالش تخت بود. اما از چی نمی­دونم. به هر حال روزها مثل باد می­گذشتند و هر روز صفحه ی تازه ای زندگی رو باز می­کردند. ماه ها گذشتند و درس رویا تموم شد.

دوباره فصل داغ تابستون رسیده بود. بچه ها برگشتند. رویا به خونه ی خودشون رفت و عماد به خونه ی ما اومد. هفته ای چند روز رویا به دیدنمون میومد و شب عماد می­رفت تا خونه میرسوندش و برمی­گشت. انگار نه انگار که اونا مدتها با هم همخونه بودند. تعصب خشک و بی معنی پدر رویا می­گفت اونا نباید پیش هم باشند!!! اما یه جای کار می­لنگید. دو هفته ای که از برگشت اونا گذشت رویا دیگه نیومد به ما سر بزنه. حتی دیگه تلفن هم نمی­زد. عماد هم انگار فقط پی کار بود. هر چی مامان بهش اصرار می­کرد به رویا زنگ بزنه بهونه میاورد و یا می­گفت از بیرون بهش زنگ زدم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود... مامان باز نگران شده بود، اما چیزی نمی­گفت. تا اینکه یه روز....

عماد وقتی به خونه اومد ساک بزرگ ورزشی که من بهش هدیه داده بودم رو دوشش بود... اما ...!!! وقتی صبح داشت می­رفت باهاش نبود...!!! یادم اومد که خریدهای عقد رو توش گذاشته بود... اما حالا اینجا چی کار می­کرد؟ این باید پیش رویا باشه... اخماش تو هم بود. مثل همیشه هم مرموز و بی صدا بود. رفت ساک رو توی زیر زمین گذاشت و اومد. هر چی بیشتر فکر می­کردم کمتر به نتیجه ای می­رسیدم. دوباره چی شده بود که داشت با مامان یواشکی حرف می­زد؟

با مامان تو خونه تنها بودم. اون که همیشه اینقدر خوددار و غیر قابل نفوذ بود اون روز بد جوری به هم ریخته بود. اشک توی چشماش بود اما نمی­خواست بذاره بیاد پایین . شاید دلش نمی­خواست من بدونم داره اتفاقات بدی میفته. اما من دیگه طاقت نیاوردم. ازش خواستم برام بگه چی شده...

_: امروز رویا از عماد خواسته بره ببیندش. تا رفته لوازمش رو با خرید هایی که کرده بودیم و حلقه بهش پس داده و گفته بابا اصرار داره باید عروسی کنیم. وگرنه طلاق منو می­گیره. (داشتم از تعجب شاخ در میاوردم... اونا قرار نبود به این زودی عروسی کنند. ما که گفته بودیم عماد حالا حالاها نمیتونه زندگیش رو شروع کنه...!!!) عماد گفته شما که شرایط منو میدونین من هنوز سربازی هم نرفتم. چه طوری میخوان عروسی کنیم؟ رویا هم گفته هر کی خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه. عماد هم گفته برو تقاضای طلاق کن ...

این حرف مثل پتکی توی سرم خورد.... گریه ام گرفت... اخه رویا چه گناهی داشت که گیر داداش بی غیرت من افتاده بود؟ مگه اون دختر چی کم داشت که حالا عماد به این راحتی خواسته بود طلاقش رو بده...؟!!!

دیگه نفهمیدم چی دارم میگم_: عماد غلط کرده ... مگه شهر هرته؟ هر وقت دلش می­خواد میگه می­خوام هر وقت دلش نخواست میگه نمی­خوام... بی جا کرده... بی شعور عوضی...

هر چی از دهنم در میومد نثار عماد می­کردم. چهره ی رویا پیش چشمم میومد. دلم ریش شده بود. چی کار می­تونستم براش بکنم...مامان هم پا به پای من گریه می­کرد.

_: رویا گفته مهریه اش رو میذاره اجرا... عماد هم بهش گفته کف دستی که مو نداره نمی­کنند. به بابات بگو هر کاری میخواد بکنه... من از زندان رفتنم نمی­ترسم. اینقدر اون تو میمونم تا موهات هم مثل دندونات سفید شه... اونوقت می­خوام ببینم بابات راحت میشه؟

این حرفا بیشتر عصبیم می­کرد... از بی غیرتیش خونم به جوش اومده بود. یاد حرفای مامان افتادم... همش به عماد می­گفت اگه یه روزی این دختر از چشمت بیفته من چه خاکی به سرم بریزم ... و عماد در قبالش جواب می­داد همه ی زندگی که خوشگلی نیست .... و حالا از چشم عماد افتاده بود.... خونه مثل جهنم شده بود. من همش برای فرار از محیط خونه می­زدم بیرون . یا باشگاه بودم یا میرفتم خونه ی اقوام و دوست و آشنا. دلم نمی­خواست چشمم تو چشم این برادر هوس باز بیفته ... اما همیشه ماجراها ، اونجوری که ادم میبینه نیست.... گاهی وقتا اونقدر واقعیت با چیزی که فکر می­کنیم فرق داره که ادم رو به مرز جنون می­کشه...

اون روز باز من خونه نبودم. سعی می­کردم جوری برم و بیام که اصلا عماد رو نبینم. بد جوری ازش متنفر شده بودم. وقتی توی اون بد از ظهر داغ به خونه رسیدم دیدم باز مامان با چشمای خیس پای تلفن نشسته...

زود سراغش رفتم _: چی شده مامان؟

_: همین حالا رویا زنگ زد اینجا...         کنجکاو شدم _: خوب؟

_: هنوز تو شوکم ندی....            _: چی شده مامان؟ چی گفت؟

_: باورم نمیشه این رویا همونی باشه که از یک سال و نیم پیش دیده بودیم...

با بی قراری گفتم _: مامان بگو ببینم چی شده؟

_: زنگ زد اینجا و گفت هر چی می­کشم از دست تو می­کشم... تو نمیذاری پسرت به سر و سامون برسه... تو نمیذاری عروسی کنیم... مگه کمت میاد بیایم طبقه ی بالای خونه ات بشینیم؟ مگه سنگینی من رو دوش تو بوده؟

باورم نمی­شد... سکوت کرده بودم. احساس خفگی بدی داشتم. گلوم خشک شده بود و می­سوخت...از ته گلوم به زور گفتم: نه...مگه میشه؟

ولی شده بود... سر هر چی...یا فشار روحی وارد بهش بود یا واقعا همینی بود که داشت نشون می­داد... تازه کنجکاو شدم بفهمم واسه چی عماد اینقدر بی خیال طلاق دادن زنشه...

اروم گفتم عماد چی میگه؟

مامان تازه شروع کرد وقایعی رو که این مدت ازشون فرار کرده بودم برام بگه. عماد با تموم تلاشش برای بی تفاوت نشون دادن خودش از این ماجرا بد جوری روحش خراب بود. یه روز وقتی من خونه نبودم نشسته بود برای مامان خیلی چیزا رو گفته بود که شاید دیگه دیر بود... رویا با چیزی که ما دیده بودیم خیلی فرق داشت. در واقع اون علاوه بر اینکه هنر مند خوبی بود. بازیگر خوبی هم بود. عماد تعریف کرده بود که از روزی که عقد کردیم فهمیدم کاملا انتخابم اشتباه بوده. تازه فهمیدم اون چیزایی که شما براش حرص می­خوردین معنیش چی بود... تازه فهمیدم عشقی که داشتم چه قدر سست و متزلزل بود... اون گفته بود هر کسی وقتی ازدواج می­کنه صاحب دو تا خانواده میشه . اما من حتی حس کردم دارم خانواده ی خودم رو هم از دست میدم. مامان اونا ادم های بی شعور و بی مسئولیتی هستند که تنها چیزی که براشون مهم بوده این بوده که این دختر از سر راهشون بره کنار. حالا اینکه دست کی میدنش اصلاً مهم نبود. بعد هم کی از من خر تر...کی از من ساده تر...؟ مامان ...رویا خیلی آدم بی شعور و رشد و نکرده ایه... ما دو تا کلمه حرف حساب نمیتونیم با هم بزنیم. بارها سر رفتارهای بچه گانه اش بحثمون شده. و هر بار هم اون قبول کرد اشتباه کرده و قول داد خودشو اصلاح کنه. اما اصلاح که نکرده هیچ روز به روز بد تر هم میشه...

مامان وقتی من میرم خونه ی اونا انگار یه غریبه ام ...رویا که حتی حق نداره روی مبل بغلی من بشینه. اگه قرار باشه شب بمونم رویا میره توی یه اتاق دیگه میخوابه... باباش جلوی من بچه هاشو حتی رویا رو سبک می­کنه و با اسم های رکیک صدا میزنه... مادرش هم که انگار یه ماشین کوکیه، انگار نه انگار که من هستم... مامان من خیلی سعی کردم با رفتاراشون کنار بیام و به خودم بقبولونم که اینها همش تضاد فرهنگیه اما قابل اصلاح و قابل تحمل. اما دیگه نمیتونم تااین حد تحمل کنم. اونا اصلا هیچ ارزشی برای من قایل نیستند.

مامان باز آهی کشید و گفت: عماد میگه ما حتی سر دو ریال که رویا از پول خودش خرج میکنه با هم بحث داشتیم. اگه یه موقعی سر راهش خریدی واسه خونه می­کرد هول بود که پولشو از من پس بگیره. انگار نه انگار که ما هر دو تو این خونه شریکیم... من نمی­خوام رو این حساب کنم که اون کار می­کنه که کمک من باشه " امّا من شما و بابا رو هم دیدم. کی می­شد بینتون این حرفا باشه؟ همش میگه پول من " یخچال من" فرش من " تخت خواب من" هر چیزی که فکرشو بکنی مثل یه نوکر می­خواد با من رفتار کنه. مثل یه ماشین پول ساز که هیچ وظیفه ای به جز تامین مخارج اون نداره. یادت میاد موقع عقد چه جوری ملاحظه­ی خرج رو می­کرد...؟ اما حالا دارم میبینم که چه قدر ولخرجه... اصلا ملاحظه ی وضعیت منو نمی­کنه...

تازه داشت برام جا می­افتاد چیزی که باعث سرد شدن عماد شده بود فقط صورت ظاهری نبود. بلکه رویا با رفتارهای نا آگاهانه اش دائما داشت خودشو پیش عماد بی­ارزش می­کرد. مامان خیلی حرف زد... دلم گرفت. چی باعث شده بود عماد هیچ کدوم از این رفتار ها رو قبل از ازدواج نبینه؟ اونا که مدتی با هم دوست بودند و به اصطلاح هم دیگه رو شناخته بودند؟ اصلاً آیا دوستی برای شناخت کافیه؟ ایا رفتارهای آدم وقتی می­خواد کسی رو که دوست داره به دست بیاره همون طوریه که تو واقعیت دیده می­شه؟ و آیا آدم وقتی عاشقه چیزایی که باید ببینه می­بینه؟ یا شاید هم می­بینه و پیش خودش میگه عوضش می­کنم.... حق با کیه؟ آیا رویا با این همه تغییر حرفی برای دفاع از خودش داره؟

 

 

 

 

تو خونه دوباره همش حرف عماد و رویا بود. بابا می­گفت اونا مشکلشون اونقدر هم حاد نیست فقط باید دوباره خودشون رو بسازند. به نظر بابا شرایط زندگی دانشجویی بهشون فشار آورده بود. عقیده داشت یه مشاور میتونه به خوبی مشکل اونا رو تجزیه و تحلیل کنه و بی طرف قضاوت کنه. آره پیشنهاد خوبی بود. اونا باید خود سازی کنند. عماد حرفی نداشت. بابا از فردا به فکر پیدا کردن یک مشاور خوب بود. موضوع با پدر رویا مطرح شد... با غیض به بابا برگشته بود گفته بود... یعنی شما میخواین بگین دختر من دیوونه است؟ یعنی می­خواین بگین عیب از اونه؟ برین پسر خودتون رو اصلاح کنین...

_:این دیگه چه فرمایشیه؟ مشاور که مال دیوونه ها نیست. به هر حال هر چی باشه یه آدم بی طرفه. هر دوشون حرفاشون رو می­زنند اون قضاوت می­کنه و راه بهتر رو پیش پاشون میذاره. اگه ما حرفی بخوایم بزنیم بالاخره ممکنه یه طرفه باشه...

_: من که به این چرت و پرتایی که این حقّه­بازا به خورد مردم میدن اعتقادی ندارم.

-: امتحانش ضرری نداره...

_: من پول این کارا رو ندارم...

-: نه اصلا مسئله ی پول نیست... ما خودمون هزینه اش رو تقبل می­کنیم...

بالاخره پدر رویا نرم شد. اجازه داد روزایی که وقت مشاوره دارند رویا به اصفهان بیاد و دوباره شب برگرده. رویا خودش هم رغبتی به اومدن نداشت. هر بار بهونه ای از مشاور می­گرفت. یه بار می­گفت روش زیاده هر سوالی از آدم می­پرسه. یه بار می­گفت حرف مفت می­زنه . یه بار می­گفت خودم هر چی اون میگه رو میدونم. و به هر حال یه جوری از همکاری طفره می­رفت. و رفتارهای نا مطلوبش هنوز هم ادامه داشت. تا جاییکه یه بار وقتی توی یه سمینار که مربوط به زندگی زناشویی بود شرکت کرده بودند و مامان هم رفته بود تا از صحبت­های استاد اون سمینار استفاده کنه ، رویا از جا بلند شده بود و بی هیچ حرفی از سالن بیرون رفته بود. مامان به خیال اینکه اون رفته و برگرده به ادامه ی صحبت­ها گوش کرده بود. اما بعد از حدود یک ربع ساعت که رویا برنگشته بود نگرانش شده بود و از عماد خواسته بود بیاد دنبالش. اون هم هر جا رو گشته بود رویا رو پیدا نکرده بود. خلاصه که با نگرانی به خونه برگشتند ومامان با خونه ی رویا تماس گرفت. خود رویا گوشی برداشت. مامان گفت: پس کجا رفتی ما نگرانت شدیم...رویا با گریه گفت: دیدین گفتم عماددیگه منو دوست نداره. دیدین بعد از اینکه من از جا پا شدم نیومد دنبالم...!!!

مامان با تعجب فقط گوش می­داد. رویا هم واسه خودش می­برید و می­دوخت...

_: خوب من هم که دیدم پا شدی فکر کردم فقط میری بیرون و میای...از کجا می­دونستیم باید بیایم دنبالت...

_: من از عماد توقع داشتم بیاد دنبالم.

عجیب بود... توی ذهن این دختر چی می­گذشت...ما اشتباه فکر می­کردیم ، یا اون توقع بیجا داشت؟ هنوز هم نمیدونم...

رفتارهای ضد و نقیض رویا ادامه داشت. از طرفی رفتارهای بی فکرش بود و رفتارهایی که حاکی از عدم علاقه به عماد بود و از طرفی تلفن هایی که به مامان می­زد و از علاقه اش می­گفت و از اینکه بدون عماد نمی­تونه زندگی کنه. با این وقایع و گذر زمان من هر چی بیشتر با زندگی واقعی آشنا می­شدم... تازه داشتم می­فهمیدم زندگی همش شیرینی و بی غمی نیست. تازه داشتم می­فهمیدم اون عشق واقعی که همه جا ازش حرف می­زنند و میگند جلوی هر چی غمه می­گیره فقط یه قصه است. تازه داشتم می­دیدم اون چیزایی که یه زمانی اسمشو میذاشتم بهونه گیری مادر شوهر و حتی از رفتار مامان عصبانی می­شدم فقط حساسیت نبود.. باورم نمی­شد اون زندگی که اونطور با عشق شروع شده بود حالا لب پرتگاه بود... فقط یه لحظه غفلت لازم بود تا برای همیشه ....

این تابستون انگار قصد نداشت تموم بشه. اون روزهای شیرین به سرعت باد گذشته بودند و فقط خاطرات کوچکی ازشون باقی بود اما این روزهای پر استرس انگار پایانی نداشت. پدر رویا باز فشارش رو زیاد کرده بود. از ما می­خواست زودتر تکلیف رویا رو روشن کنیم. و یادم میاد توی آخرین جلسه ای که بابا با عماد حرف زده بود اون گفته بود... من از اولش هم نمی­خواستم... من به رویا فقط قول خواستگاری داده بودم. بهش گفته بودم اگه مامان اینا بگن نه من هیچی نمی­گم. اما شما مخالفت هاتون سفت نبود. هر بار بیشتر می­ترسیدم که دارم کار اشتباهی می­کنم. اما هر چی بیشتر پا فشاری می­کردم تا شاید حس مخالفت شما رو تحریک کنم، شما زیادی نجابت می­کردین. شما زیادی دل به دل من دادین... فکرشو نمی­کردم این طور دونسته برم توی چاهی که خودم کنده بودمش...دلم می­خواست شما بگین نه که من یه بهونه ای داشته باشم. 

این حرفها هم مثل تیری تو قلب من فرو می­رفت. اینجا باز حق رو به رویا می­دادم. عماد هم نامردی کرده بود. اون هم مقصر بود. شاید حالا داشت تاوان اشتباهاتش رو پس می­داد.

اخرین حرفی که عماد زد رو کاملاً به یاد دارم. _: من یک شرط برای رویا میذارم اگه اون رو قبول کرد که هیچ با هم زندگی می­کنیم. اگه قبولش نکرد حاضرم تا اخر عمر هم تو زندان بمونم ...

اون شرط چی بود؟ که این همه ارزش خفت و خواری داشت؟ که عماد به خاطرش از ادامه ی زندگیش می­گذشت؟ و بالاخره فهمیدیم رویا شرط رو پذیرفته...

عماد تازه دفترچه ی اعزام به خدمت رو گرفته بود. هنوز کارهای فارق التحصیلیش انجام نشده بود. نامه ای که باید از دبیرستان برای دانشگاهش می­گرفت معلوم نبود کی به دست دانشگاه برسه. بالاخره یه پارتی پیدا کردیم تا اون نامه رو به خودمون تحویل بده تا اقدام کنیم. باز هم روندهای اداری طولانی مدت و دست و پا گیر بودند. توی این مدت ما سعی در بهبود روابط کردیم. سعی کردیم هر چی گذشته رو فراموش کنیم تا یه زندگی که در مرز از هم پاشیدگی بود رو دوباره پیوند بزنیم.

برج هفتم بود که بالاخره عماد موفق شد دفتر چه رو پست کنه. به این امید که ماه بعد اعزام بشه و بعد از گذروندن دوره ی آموزشی و با توجه به شرایطی که داره توی شهر خودش به طور نیمه وقت به خدمتش ادامه بده... روزهای پر استرسی بود. هیچ کس از این وقایع خبری نداشت. رویا پیش همه ی اقوام همون رویای شیرین و دوست داشتنی و شاد بود... به غیر از ما... امیدوار بودیم باز هم بتونیم همون طور مثل قبل با هم صمیمی باشیم و گذشته رو فراموش کنیم. اما رویا دیگه رویای سابق نبود. سرد و خشن شده بود. ثباتی توی رفتارش دیده نمی­شد. یه لحظه شاد شاد بود و یه لحظه­ی دیگه اخماش توی هم می­رفت و با همه سر و سنگین می­شد... اینها رو به حساب تحمل فشار روحی میذاشتیم. باید ما هم همکاری می­کردیم تا درست بشه...

برج نه وقتی عماد به پادگانی که می­بایست می­رفت مراجعه کرد شاید بدترین خبری که می­تونست رو شنید... به خاطر پر بودن ظرفیت سرباز خونه ها دو ماه تمدید خورده بود... وضعیت بدی بود... باز همه چیز می­خواست خراب بشه...باز اعصاب خوردی . باز درد سر... این دیگه چه صفحه ای از تقدیر بود که رقم خورده بود؟به هر حال چاره ای نبود. باید صبر می­کردند. دو ماه بعدی با تمام سختی هاش باز هم ارامش بیشتری داشت. دوره ی اموزشی عماد تهران بود. به امید اینکه بعد از دو ماه بر می­گرده و بالاخره میره سر زندگیش خونه ای نزدیک خودمون اجاره کردیم. کم­کم وسایل رویا رو به اونجا منتقل می­کردیم. طبق رسم جنوبی ها جهیزیه ای نباید در کار می بود اما به هر حال اونا طبق توانشون و به علاوه با پس انداز خود رویا جهیزیه ای تدارک دیده بودند. همه ی وسایل رو خودمون اروم اروم به خونه شون می­اوردیم. رویا دیگه اکثر اوقات خونه ی ما بود. همیشه غمگین و بی صدا... دیگه از اون همه هنر و اون همه شادابی فقط ما چهره­ای عبوس و گرفته می­دیدیم...خوب اشکالی نداشت. اون فشار زیادی رو متحمل می­شد...

هر هفته یکی دو بار با عماد در تماس بودیم. باز هم یک دنده و لجباز بود و حتی اونجا هم دست از لجبازیش بر نمی­داشت. تا جایی که هر وقت زنگ می­زدیم ومی­گفتند مرخصی ساعتی داشته و رفته شهر می­دونستیم داره توی انفرادی وقت میگذرونه. دو هفته ای از اموزشیش مونده بود که مرخصی گرفت و اومد... خیلی لاغر شده بود. از شرایط بد اونجا می­گفت. از وضعیت بد بهداشت و غذا تا وضعیت نا مطلوب بهداشت روانی... چند بار با بقیه ی سرباز ها درگیر شده بود. و این بار اخر که دو روز انفرادی بود با یه سرباز بحثش شده بود و انچنان زده بودش که توی بهداری بستریش کرده بودند. نمیدونم چرا یه ذره نمی­خواست شرایطش رو بفهمه. با این کارا فقط وضع خودش رو بدتر می­کرد...

بعد از اتمام این دوره دو هفته ای مرخصی داشت. مقدمات کار همه اماده بود. خونه رو حسابی تمیز کرده بودیم. مهمونا دعوت شده بودند. تدارکات لازم اماده بود و فقط منتظر داماد بودیم. از ناراحتی هایی که توی مجلس عروسی باز هم به خاطر اختلاف سلیقه ها به وجود اومد می­گذرم. و باز از بی فکر پدر و مادر رویا که حتی به فکر این نبودند که این داماد چند روز بعد از عروسی باید به شیراز بره...!!! بله درسته...باز عماد کار دست خودش داده بود. دردگیری­هاش و زیر بار حرف زور نرفتن هاش توی محیطی که باید پاچه خواری بزرگان رو می­کرد باعث شده بود خلع درجه اش کنند. اون حالا با مدرک لیسانس نه به عنوان یک افسر بلکه به عنوان یک گروهبان 2 باید دوره ی کد رو توی یکی از پادگان های شیر

/ 5 نظر / 12 بازدید
ب . م .م.

سلام علی اقا. هنوز که داستان زندگی اين دو تا جوون بسته نشده. اما ميشه همين جا تمومش کرد. چرا که از اين جا به بعدش رو ميشه حدس زد...يا ميشه به صورت پيام های کوتاه تو قسمت کامنت ها بازم توضيحاتی بدم. هر جور که تمايل شما و خواننده های وبلاگه. واقعا اگه معضلات اين دو تا جوون به همين جا هم ختم ميشد و زندگيشون رو ادامه ميدادن ميشد يه کاريش کرد. اما مسئله اينه که اونها حالا به مرز بی تفاوتی رسيدند. يه چيزی توی روانشناسی هست که ميگه اگه زن وشوهری از هم متنفر بودند ميشه برای بازگشت زندگيشون دعا کرد اما اگه نسبت به هم بی تفاوت شدند هيچ راهی وجود نداره

ب . م .م.

راستی کامنت هايی که زحمتشو کشيدين يه مشکلی پيدا کردند. بعضی از کلمات حذف شدند. اگه ممکنه يه سری بزنين. چون کسايی که اصلا به سمت کامنت ها سر نزدند ممکنه متوجه جملات نشن. ممنون ميشم. موفق باشيد

علی

سلام .. ببخشيد زود قضاوت کردم ... تلاشم رو می‌کنم مشکل رو برطرف کنم .. يا حق

محمود

من بحث رو شروع مي كنم... به نظر من هر دوي اينها مقصرند.... اينجا كه يك داستان واقعيه كلي از حرف هاي قبل دوره شد... گرو كشي با مهريه .. روابط دوستانه .. زيبايي .. نزديكي فكري .. عيرهمشهري و هم فرهنگ بودن .. عشق مجازي (يه جايي شنيدم كه روز وصال ، روز مرگ عشق مجازيه .. اگه حقيقيش نياد اونجا خالي ميمونه ) .. و خيلي چيزهاي ديگه.

علي

سلام ... ببخشيد که يه مدتيه يه ذره مشغله دارم.. ولی ايشالا بعد از قسمت آخر ب م م دوباره خودم هم می‌نويسم.. اما بعد . می‌خوام تو هفته بعد يه گروپ ياهو با نام راهه پرواز بزنم وmp3 هايی که دوستان فرستادند را اونجا آپلود کنم . دوستانی که تمايل دارند هم بيان اونجا و عضو بشوند. فعلا اگه مشکلی نيست اينجاe mail هاتون رو بدين.