نيما

سلام

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 اينبار مطالبم در راستای کامنت هايی است گه در يادداشت اخير بچه ها گذاشتند. يکی از دوستان جديدمون با نام نيما يک کامنتی گذاشته بود بدين مضمون: «من 6 سال پيش همون بچه مثبته بودم، تا رفتم دانشگاه اولين دختری که چشممو گرفت عاشقش شدم! 4 سال طول کشيد من فارغ- تحصيل شدم اما چيزی بش نگفتم! الان دارم PhD ميخونم، هنوز دوسش دارم! اما ديگه نميتونم بش چيزی بگم چون ازدواج کرده! »

اين اتفاق از اون داستان های خيلی دردناکه . چون احتمالاْ يک عمر زندگيه آدم رو تحت تاثير قرار ميده!!  با هرکسی که بعداْ هم ازدواج کنين حتی اگر عاشق هم باشين ٬ در مواقع سختی زندگی غبطه ميخوريد که اگه با اون يکی ازدواج کرده بود اين مشکل رو نداشتم.(وای به روزی که بدون عشق زندگيتون رو شروع کرده باشين!!!)

اين هم برای کامنت جناب من فكر مي‌كنم پس هستم.که گفته بود:

تا حالا همش به اين فكر كردي كه اين تويي كه ميري يك نفر رو انتخاب مي كني... حالا اگه يه دختري احساس كرد يه پسري همون كسيه كه دنبالش مي گرده٬ تكليفش چيه؟ ... يا بايد يه عمر با خواب و خيال اينكه يه روزي به آرزوش برسه طي كنه ٬ يا اينكه ريسكه از بين رفتن آبروش رو بجان بخره؟ ........ شايد طرف خجالتيه! ..... در مورد اين هم بنويس

دارم روی يه مطلبی کار ميکنم که وقتی آماده شد اينجا بگذارم٬ اونم مربوط به بررسی اين ور قضيه است. اگر دوستان در مورد اين موضوع مطلبی برای گفتن يا نوشتن داشتن ٬ خيلی خوشحال ميشم که بهم E_Mail بزنند.

راستی اون رفيقمون که گفتم بله بريش بود... امشب رسماْ ازدواج کرد ...04.gif35.gif03.gif35.gif ايشالا که خوشبخت بشن. . .

 

 راستی يه داستان نسبتاْ بلند هم زير آوردم که يه چيزی تو مايه های داستان نيما ست. البته فقط از نظر خجالت کشيدن ... و دست دست کردن.

 

{چرا؟}

 

هیچ کس اسم خودش رو گذاشته بود هيچ کس... آخه فکر می کرد هيچکی آدم حسابش نمی کنه... فکر می کرد واسه هيچ کس و هيچ چيزی مفيد نيست... عصرا می رفت دم در ورودی پارک و بساط کتابهاش رو پهن می کرد... خودش هم می نشست پشت بساط و سرش تو يکی از اون کتابها فرو می رفت... عاشق رمانهای ايرانی بود... خودش رو می ذاشت جای قهرمانهای داستان و غرق يه شخصيت تازه می شد... يه روز می شد يه جوون با شمشير طلايی و گاهی هم می شد يه شاهزاده که هر دختری منتظر رسيدنشه... اون روز هم مثل هميشه غرق کتاب بود که صدای يه زن اون رو از دنيای خيال بيرون کشيد:
ـ ببخشيد آقا اين کتاب فروغ فرخزاد چنده؟
- کتاب فروغ؟... هان بله... دو هزار تومنه
ـ از اين کتاب فقط همين يه دونه هست؟
- يه دونه؟... بله... همين يه دونه است
ـ راستش من الان پول همراهم نيست... به اين کتاب هم نياز ضروری دارم... می شه اين رو ببرم فردا پولش رو بيارم؟
- فردا؟!...
ـ بله من هر روز همين ساعت ميام اينجا و هر روز هم شما رو می بينم... می تونم اين ساعتم رو بذارم پيشتون ضمانت
و ساعت رو از دستش در آورد و داد دست اون جوون بدون نام... هاج و واج مونده بود... ساعت رو گرفت و زن بدون به زبون آوردن کلمه ای ديگه وارد پارک شد... به ساعت نگاه کرد... ساعت
۵ بعد از ظهر بود... چه چشمهايی داشت...
<<>>
ساعت
۵ و ۵ دقيقه شده و اون هنوز نيومده... خيلی نگران شده... دلش بی تاب اون نگاهه... به جای اينکه خيره بشه به صفحات کتاب غرق شده تو دنيای اون ساعت نقره ای و صاحبش که چه نگاهی داشت... فکر می کرد زير قولش زده... ديروز يه دختری همراهش بود که حالا اون طرف ايستاده بود... دوست داشت بره ازش سراغ اون چشما رو بگيره ولی روش نمی شد...
<<>>
حالا يک هفته بود که ديگه دستاش صفحات هيچ کتابی رو ورق نمی زد... يه ساعت نقره ای توی دستاش و چشمای نگرونش به راهی که ممکن بود هر لحظه از اون طرف صاحب ساعت از راه برسه و امانتيش رو پس بگيره... فکر نگاه دختر راحتش نمی ذاشت... فکر می کرد اگر اسم خودش هيچ کسه اسم اون بايد همه کس باشه... همه دنياش شده بود... دوست دختر رو اون طرف خيابون ديد... دلش رو زد به دريا و محکم و راسخ رفت جلو... دستاش لرزيد...
- ببخشيد خانم!...
ـ بله؟!... کاری داشتين؟
- بله... راستش يک هفته پيش شما با خانمی اومدين پيش من و اون خانم از من کتاب فروغ فرخزاد رو خريد و به جای پول اين ساعت رو پيش من ضمانت گذاشت...
و ساعت رو داد دست دختر... دختر نگاهی به ساعت انداخت و آهی از ته دل کشيد... بعد گفت:
ـ خوب حالا شما پولتون رو می خواين؟
- نه من می خواستم اگه می شه اون خانم رو ببينم و اين امانتی رو پسشون بدم
دختر آهی از ته دل کشيد و گفت:
ـ بهتره اين امانتی پيش خودتون بمونه يادگاری... اون روز دنيا برای هميشه از پيش ما رفت و تو يه نامه وصيت کرده بود که کتاب فروغ رو توی قبرش بذارن... راستی يه نامه هم برای کسی که ساعت دست اونه گذاشته... فکر کنم بايد مال شما باشه... فردا براتون می يارمش
<<>>
ساعت
۵ بعد از ظهر بود... دختر از راه رسيد نامه رو داد دستش و رفت... پاکت رو باز کرد توش دو هزارتومن بود و يه ورق کاغذ... روش نوشته بود:
اونقدر غرق اون کتابها بودی که هرگز نگاه عاشقم رو نديدی
و امضا کرده بود: هيچ کس
بهتش زده بود... چطور می شد دنيا تبديل به هيج کس بشه و اون که هيچ کس بود تبديل به دنيای يک دختر... از اون روز به بعد ديگه هرگز نگاهش غرق هيچ کتابی نشد و تا آخر عمر با خيال اون نگاه زندگی کرد...
..............

 

/ 26 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ali

سلام جناب . واقعاْ متاسفم براتون! شما کاربری همه چيز رو عوض کرده ايد. اولاْ به جای شرط و شروط اول ازدواج دنبال نقطه ضعف تو طرفتون می گردین . دوماْ آدمی که قراره با شما زندگی کنه٬ باید توسط شما مجذوب بشه. اگه شما اینقدر ناتوان و بی عرضه هستین که نمی تونین اون رو مجذوب کنین برین چند تا کتاب بخونین. اگر هم اون آدم بی مبالاتی است باز هم تقصیر خودتونه که سر ازدواج یه آدم بی مبالات رو انتخاب کردین. برا همین میگن در انتخاب همسر کسی رو انتخاب کنین که با تقوی باشه و از ترسه خدا خیلی کار ها رو انجام نده!!!! یا حق

Ali S

بزارين حالا که بحث به مهريه کشيد يه چيزه بامزه هم تعريف کنم! پدر و مادر دختر خانوم می‌گن: سکه بهار آزادی به تعداد سال تولد شادی جون، پدر و مادر کامبيز هم قبول می‌کنن و بعد موقع برگشتن به خونه در گوش هم پچ‌پچ می‌کنن: حالا کی داده و کی گرفته، بعدآ به وکيل می‌گيم جورش کنه ... مادر کامبيز: وکيل کرباسچی چطوره؟ بابای کامبيز: نه وکيل شهرام جزايری کارش درست بود ... مامان شادی: اگه يهو خواستن از زير مهريه در برن چيکار کنيم؟ بابای شادی: شيرين عبادی رو وکيل می‌گيريم ... کامبيز: بابا ۲۰۰۰ تومان بده برم پيتزا بخورم. شادی: بابا ثبت نام دانشگاه آزاد واحد شمال تهران فرداست و از من ۱۰۰۰۰۰ تومان خواستن ... شادی: راستی بابا، مهريه مهناز هم به اندازه سال تولدش بود ولی سال تولدشو به ميلادی حساب کردن. بابای شادی: ما هم تاريخ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی پيشنهاد می‌ديم ...

Ali S

آخه مردم حسابی: اگه پسر خوبه و اطمينان داريد، اين حرفها ديگه چيه تضمين يعنی چی؟ اگه اطمينان نداريد چرا دخترتون رو وجه‌المعامله قرار می‌ديد و به عقد ناشناس در می‌آريد و در مقابل پادتن کارتون هم توليد ميشه؟ اگه اطمينان نداريد که اين دو نفر قراره همديگرو دوست داشته باشن، وقت خودتونو تلف نکنيد. مسخره نيست که يک روز دخترتون گريان از در وارد بشه در حالی که يک مشت خرت و پرت بی‌ارزش به نام جهيزيه رو ريخته توی انباری پارکينگ همسايه تا خوراک موشها بشه؟ (من اين صحنه تلخ رو به چشم خودم ديدم)

Ali S

مهريه يک ابزار «حمله‌اي» است که پادتن آن خود به خود توليد می‌شود (اين خاصيت هر موجود زنده‌ای است که واکنش دفاعی بدهد) و در نهايت متاسفانه مجددآ جنس مونث متضرر می‌شود و اجتماع سلامت روحی خود را از دست می‌دهد. چون بدليل گرفتار شدن در بين گره‌های سنتی، هنوز قادر نيست که به ازدواج دوم دختر به چشم مساوی با ازدواج دوم پسر نگاه کند. اميدوارم زمان به نفع راه درست زندگی مردم ايران باشد. ازدواج يک قرارداد اجتماعی است. قرارداد درست ببنديم ...

golalak

۱)جناب alisبا12/6/65 موافقم.اصلا قضیه مهر در قران صراحتا امده ((و ءاتوا النساء صدقاتهن نحله)) پس خواهشا مهرو با سنتهای اشتباه وتجملی يکجور تعريف نکنيد. ۲)بعدش هم در ادامه صحبت2khtar بايد بگم که هر دختری بنا بر توکلی که به خدا و اطمینانی که به توانایی های خودش دارد مقدار مهريه اش رو مشخص می کند. دخترای ما که خونه پدری تو نازو نعمتن هستن (با توجه به شرايط فعلی جامعه ) فکر می کنند اگر روزی بحث طلاق پيش بياد ومجبور به شروع مجدد بشن نياز به پشتوانه مالی برای بدست اوردن استقلالشون دارند(آینده نگری) .۳)البته با مهريه های کلان مخالفم همين طور با گرو کشی (زندگی که بخواهد اينجوری حفظ بشه همون بهتر که از هم به پاشه).تقوی رو خوب اشاره کردين

golalak

۴)صداق (مهريه)نشانه راستين بودن علاقه مرد هست ونوعی پيام محبت و صداقت .نه چيز ديگه.۵) دو نفر که با هم يک زندگی رو می سازند وقتی مسئله طلاق مطرح ميشه اين حق مسلم دو طرف هست که انچه بدست اوردن بينشان تقسيم بشه.(پس منتی رو سر خانوما نگذاريد لطفا) ۶ )کاش در ازدواجهامون به جای توقع يک طرفه از همسرمون ببينيم ما چه کاری برای طرف مقابلمون انجام ميديم (چه مادی چه معنوی)۷)...... پيروز باشيد

ali

سلام ... جنابgolalak در تکميل صحبت های جامع و خوبتون چند تا نکته ميارم.... ۱- وقتی در يک خانواده هر دو نفر کار می‌کنند و اون رو می‌سازند حرف شما متين است. ولی اون جا اين حالت بد بوجود می‌آيد که زن کار می‌کند٬ مهريه ی بالا ميگيرد ( مثلاْ از کسی که تازه می‌خواهد کار کند بالای ۱۵۰ سکه) بعد هم امضای شراکت در نصف دارايی های مرد را می‌گيرد..... اين کاملاْ يک طرفه است. .... من شديداْ با شراکت زن در نصف دارايی های مرد موافقم ٬ ولی در صورتی که مهريه همان هديه و نشانه علاقه مرد به زن باشد!!!......... يا حق

مسعود

سلام چه حرفهای جالبی خیلی دوست داشتم وارد بحث بشم باشه برای بعد فعلا......................... پدرم را کشتند

bahar

سلام. با ارزوی موفقيت همه ی دوستان. تنها پيش نهادی که ميتونم بدم و وظيفه ی خودم ميدونم اينه که هيچ وقت هيچ کاری رو بی مطالعه و تحقيق شروع نکنين. در واقع تو همه کاری نبايد دل به دريا زد. بايد همه ی جوانب رو در نظر گرفت. اونی که يه بار دلش رو ول ميکنه و ان چنان عاشق ميشه که ديگه تا به عشقش نرسه اروم و قرار نداره ممکنه يه نگاه ديگه بکنه و فارغ بشه... اهداف بايد تو زندگی تعيين بشن. خوشبختی تعريف بشه...و اونوقت با چشم باز پا به عرصه ی زندگی گذاشت... ان شالا همه بتونن به بهترين و بلند ترن قله های زندگی برسن. بای

بسام

با یه گل بهار نمیشه