ازدواج دانشجويی

سلام

اين پستی که اين دفعه گذاشتم ٬ يه مبحث جديد رو باز می‌کنه. مبحث روابط موجود در بين دانشجوها. هممون يه جورايی درکش کرديم. بعضی ها بيشتر بعضی ها کمتر.

ب.م.م اين رو با فرمت خاطره نويسی نوشته.سعی کنين وقتی می‌‌خونين نکات استراتژيکش رو برا خودتون مشخص کنين. اين مطلب يه قسمت ديگه هم ادامه داره. البته خيلی طولانيه . ولی يادتون نره. اين يک داستان واقعيه. پس از يه عمر خاطره توقع کوتاه بودن نداشته باشين.... اکی.

 

ازدواجی پس از عشق دانشجویی<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

وقتی عماد در دانشگاه شهرکرد پذيرفته شد ؛ من سوم راهنمايی بودم. از اينکه داره از پيش ما ميره و از دستش راحت ميشم خيلی خوشحال بودم. زياد ميونه ی خوبی با هم نداشتيم. دائم تو سر و مغز هم ديگه مي­زديم و دعوا می کرديم . خانواده ی ما يک خانواده ی ۴نفری تقريبا متعصب اصفهانی بود. عماد اولين نوه ی خانواده ی پدری بود و خيلی برو بيا داشت. خوشگل ترين و  خوشتیپ ترين پسر فاميل بود و چشم خيلی ها دنبالش بود. ولی واسه من که خواهرش بودم مهم نبود که کيه . فقط ميخواستم بره...!

مامان خيلی نگرانش بود. خوب دلش ميخواست همين جا تو شهر خودمون ادامه تحصيل بده. اما دست روزگار واسه عماد چيز ديگه ای رو رقم زده بود. يادمه چند روز قبل از رفتنش يه برگه اورد داد به مامان و اصرار داشت که اون رو امضا کنه. يه تعهد نسبت به اينکه مامان هيچ وقت وادارش نکنه ازدواج کنه. اين کارش يه جورايی دل مامان رو قرص مي­کرد. انگار حس کرد عماد عاقل تر از اونيه که يکی بره و دو تا برگرده. رفت و من  موندم و يه نفس راحت. اخه عماد بد جوری بهم گير ميداد . به لباس پوشيدنم؛ حجابم ؛ روابطم؛ اين که کجا برم کجا نرم و خلاصه از اون برادرهای غيرتی اعصاب خورد کن بود.

گذشت سه سال مثل يک چشم بر هم زدن بود. اتفاق خاصی توی اين دوران نيفتاد. اما ماجرا از اون جايی شروع شد که عماد کمتر ميومد خونه و خستگی راه رو بهونه مي­کرد . تعداد واحد های پاس شده اش کمتر از حد معمول بود ولی در هر ترم کم واحد مي­گرفت. من که حاليم نبود. اما مامان و بابا حواسشون جمع تر از اين حرفا بود که نفهمند دل عماد يه جايی گير کرده و به خاطر اونه که خودش رو معطل مي­کنه. و اون صحبت های يواشکی درست بعد از گرفتن پرينت تلفن توی اون تابستون داغ شروع شد. زياد کنجکاوی نمي­کردم . در واقع کسی حقش رو بهم نمي­داد. اما اونقدر ها هم ببَو نبودم که نفهمم عماد با دختری از شهر ديگه طرح دوستی ريخته. اون موقع من ۱۶ ساله بودم و در اوج افکار رمانتيک. از اين ماجرا ها نه تنها نگران نمي­شدم بلکه لذت هم مي­بردم. توی خيال خام من عاشقی پايان دنيا بود. دوست داشتم با عماد در اين مورد حرف بزنم. دوست داشتم بياد افکارشو واسم بگه. اما اون به هيچ کس اجازه نمي­داد وارد حريم خصوصی افکارش بشه.

وقتی موضوع خواستگاری از اون دختر مطرح شد؛ مامان و بابا خيلی سعی کردند نظرش رو عوض کنند. با فاکتورهايی که از دختره و خانواده اش داشتند مي­خواستند عماد رو متقاعد کنند که اين وصلت بی فرجامه و اونا به درد هم نمي­خوردن. ولی زير بار نمي­رفت. منم که تو دلم واسه اين دو تا مرغ عاشق که تو دانشگاه هم ديگه رو پيدا کردند ذوق مي­کردم. توی ابرا به تصويرشون مي­کشيدم و خوشبختيشون رو جشن مي­گرفتم.

رويا يه دختر خوزستانی بود که يک سال از عماد بزرگتر بود. عضو يک خانواده ی 6 نفری متشکل از ۲پسر و ۲دختر. پدر ارتشی و مادر آموزگار. اونها با شروع جنگ به اصفهان اومده بودند و حالا در يکی از شهرهای اطراف اصفهان ساکن بودند. از توی همين بيوگرافی دو خطی مامان اينا کلی عيب در اوردند که عماد برای هر کدومش يه دليلی داشت. وقتی سن بيشتر رويا رو بهونه ميکردند مي گفت: عوضش عاقلتره. وقتی پای پدر ارتشی و خشکش رو پيش مي­کشيدند مي گفت: من مي­خوام با رويا زندگی کنم نه باباش. وقتی تعداد اعضای خانواده اش رو گوشزد مي­کردند مي گفت: اين چيزا بی اهميته شما فقط ميخواين بهونه بگيرين. و مورد مهمی که مامان خيلی روش تاکيد داشت  اختلاف فرهنگی بود. دنيای يک خانواده ی سنتی اصفهانی با دنيای يک خانوادهی خوزستانی زمين تا آسمون فرق داشت. نه اينکه يکی خوب و ديگری بد باشند. اما اين اختلاف کاملا فاحش بود. هيچ کدوم از اين مسايل برای عماد غير قابل حل نبود. توی چشم عاشق اون همه چيز روال عادی داشت. من هم هيچ کدوم از اين مسايل رو مشکل ساز نمي­ديدم. مي گفتم جايی که عشق باشه سختترين مصائب رو ميشه پشت سر گذاشت. اينجا هم مهم اين بود که اونا هم ديگه رو دوست داشتند. قداست اين عشق بالاتر از اين حرفا بود که بخواد با مسايل جزيی از بين بره. بالاخره عماد موفق شد مامان رو وادار کنه با خانواده ی رويا تماس بگيره و قرار خواستگاری رو بذاره. چند روزی تا موعد خواستگاری فرصت بود. مامان به دبيرستان رويا رفت و با بيرون کشيدن پرونده اش به اصطلاح خودش مي­خواست تحقيق کنه. مدير مدرسه از نجابت رويا گفته بود و اين که در ۴ سال حضورش توی اون مدرسه هيچ وقت رفتار جلف و زننده نداشته . بعد به محله ی قديم زندگيشون رفت و به غير از خوبی و سر به زيری اون چيزی نشنيد.

اما ايا اين تحقيقات کافی بود؟ ايا تعريف همه ی مردم از نجابت يک چيزه؟ ايا نجابت تنها چيزيه که خوشبختی يک زندگی رو تضمين ميکنه؟ اصلا ايا ميشه به صحبت های مردم اعتماد و اکتفا کرد؟

عماد شرايط خوبی برای شروع يک زندگی نداشت . ۱ سال ديگه از درسش باقی مونده بود. هنوز تکليف نظام وظيفه اش روشن نبود. شغل و درامد درست و حسابی هم نداشت. فقط اميدشبه اپارتمانی بود که مامان با چه سختی توی يه مجموعه براش خريده بود و اونم سه چهارسال طول ميکشيد تا اماده بشه. از نظر مامان اون هنوز بچه بود. يه پسر حدود ۲۲ سالهکه تحت تاثير احساساتش داشت دست به ريسک بزرگی مي­زد. در مقابل خانواده ی رويا کاملابی توجه به شرايط عماد هنوز هيچی نشده کار رو تموم شده تلقی مي­کردند.

اون روز باز هم مامان سر حرف رو با عماد باز کرد.( اون ادم معتقدی بود و دلشميخواست افراد جديدی که به خانواده پا ميذارن همون طور باشن): ببين عماد؛ از نظر اعتقادی فکر مي­کنی با ما چه قدر فرق دارند؟ منظورم حجاب وروابط خانوادگيه... خوب تا جايی که شنيدم جنوبی ها زياد به داشتن حجاب اعتقادندارند.

عماد:من با رويا حرف زدم. تقريبا مثل خودمون هستند . خوب مثلا پيش پسرخاله ها حجابندارند اما کلا بی حجاب هم نيستند. اصلا ميدونی مامان به نظر من خيلی مسخره است کهادم بخواد جلوی نزديکانش حجاب داشته باشه...!!! اين يه مسئله ی کاملا شخصيه . حالارويا هم اگه بياد تو خانواده ی ما مثل ما ميشه .. بقيه شون هم که به ما ربطی ندارند

.

باورم نمي­شد ... ايا اين همون برادر غيرتی من بود؟ که به خاطر گير دادن هایبيخودش هميشه ارزو داشتم پيشم نباشه...! ايا اين همون عماده که اگه جلوی بچه هایخاله ميديد يه ريزه موی من بيرونه ميخواست گردنم رو بشکنه...اين ديگه واقعا تومخيله ام نميگنجيد. دليل اين همه تغيير چی بود؟

مامان ادامه داد: يه چيز ديگه هم هست. من درست و غلطش رو کار ندارم . اما مجالسما همه زنونه و مردونه جداست از اين برنامه های گل هم ريختن و اينا نداريم. نميخواماوليش به پای ما نوشته بشه ها... عماد اين حرفا رو بايد بزنی ها ... بعدا مشکل پيدانکنيم

با بی حوصلگی گفت: چند بار بگم رويا همه ی اينا رو ميدونه. خودش هم از اين مجالسخوشش نمياد

اين گفتگوها همچنان به درازا ميکشيد و مامان هر با ر مضطرب تر از قبل و عمادخوشحال تر از به دست اوردن يک پيروزی جديد بود. روز خواستگاری رسيد. بر خلاف روزهایگذشته عماد شديدا استرس داشت. دائم ميخواست سر حرف رو باز کنه ولی نميتونست. بالاخره گفت : مامان ميخواستم يه چيزی بگم. رويا يه کم...يه کم ....

ـ:يه کم چی؟

ـ:يه کم موها!!ش فر داره

...

من و مامان با تعجب به هم نگاه کرديم... ـ:خوب فر داشته باشه...!!!

عماد اخماشو تو هم کشيد و ديگه چيزی نگفت. وقت نبود بيشتر از اين بخوايم حرفبزنيم. راه طولانی بود اما هيچ کس حرفی برای گفتن نداشت. فقط صدای باد بود که تویگوشمون میپيچيد. انگار ميخواست افکارمون رو بدزده . من هم توی رويای خودم غوطه وربودم. توی نظر من رويا يه دختر قد بلند با پوست سفيد چشمای مشکی و موهای با فر ريزبود که تا توی کمرش ميرسيد. صورتش رو به تصوير ميکشيدم ابروهای باريک و پيوسته لبهای کوچولو و ظريف و يه دست دندون مرتب که مثل مرواريد ميدرخشه... اره زن عماد بايداين شکلی باشه... هر چی باشه بايد از خود عماد خوشگل تر باشه... يعنی چه قدر باتصور من متفاوت بود؟

پشت در که رسيديم انگار اضطراب بقيه به من هم منتقل شد. هنوز زنگ رو نزده بوديم؛پسر بچه ای حدود ۸يا ۹ ساله؛ با صورتی افتاب سوخته و لباسهايی شلخته و مربوط به مد۵سال پيش در رو باز کرد و تا چشمش به ما افتاد زير لب سلامی کرد و دوباره دويدداخل... با فشردن زنگ دختری به استقبالمون اومد با قد کوتاه حدود ۱۵۵؛ ابروهای پر ونامرتب؛ صورتی درشت که روی اين تن کوچيک و نحيف زيادی ميکرد و با هر لبخندش دندونایدرشتش از دهنش بيرون ميومد... چشم ميگردوندم بلکه عروس رو ببينم گ اما وقتی عماد گلرو به دست اون دختر داد.....انگار پتکی بود که توی سر ما زد. غير قابل باوربود...!!!مامان خيلی خودش رو کنترل کرد اما دقيقا حس کردم بند دلش پاره شد. کاملابرگشتن رنگ صورتش رو ديدم. به زور لبخندی تحويل رويا داد و با راهنمايی اون به طرفپذيرايی راه افتاد. نشستيم . چند دقيقه ای طول کشيد تا پدر و مادرش هم به ماپيوستند. پدرش مرد جاافتاده ای بود که يک ذره لطافت نداشت. و مادرش زن خشک و سردیبود که بعد از سلام و عليک مختصری که کرد دوباره از اتاق بيرون رفت. رويا دائم تویچشمای من خيره ميشد و لبخند مي­زد. چشمای با نفوذی داشت. حس کردم خيلی مهربونه... حسکردم که چه قدر ميتونم دوستش داشته باشم. با اينکه اصلا خوشگل نبود اما به دلمينشست . خودش پا شد و شروع به پذيرايی کرد. انگار مي­خواست کمبود مادرش رو توی اتاقجبران کنه. نميدونم خواستگاری چه ربطی به گرونی و سياست و گرمی هوا و قصاب سر محلداشت. بعد از اينکه اين حرفای نامربوط به پايان رسيد؛ صحبت اصلی رو شروع کردند. بابا و مامان تمام شرايط موجود رو توصيف کردند. و اينکه عماد حداقل تا ۴ سال ديگه

/ 27 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ali

سلام ... من کلی نوشته بودم پريد .... ولی تو عجله دوباره مينويسم که مذهبی بودن طرف برام خيلی مهمه چون انسانهای بزرگ از دامن مادران بزرگ پرورش می‌يابند.... بهشت بايد زير پای مادر باشه. پس مادر بهشتی خيلی خوبه... يا حق

Ali S

سلام. اول بايد مذهبی بودن و نوعش مشخص بشه! مذهبو بودن يعنی چه؟ ما چندين جور آدمه مذهبی داريم، يه نوع فقد مقلدن، مقلد کور، يعنی هرچی روحانی محل رو منبر بگه بی چون و چرا گوش ميدن، فکر نميکنن، معمولاً شديد متعصب هستند، ادمای ديگه در نظر اونا دو دسته اند سياه يا سفيد. . دسته ديگه آدمايی هستند که خوب در مورد دين فکر ميکنند، پيرو کور نيستند، اما به قول الکس تو ايکسلا! مذهبيت اونا خيلی بيشتر از معنويت اونهاست! فقط شريعت ! زندگی خشکی دارن! دسته ديگه اونای هستن که معنويت هم قاطی دينشون هست، يه حالت روحانی دارن، زندگی برا اونا سياه يا سفيد نيست، رنگارنگه! دنيا را همون قدر دوست دارن که آخرت براشون مهمه! اينجور افراد اغلب معتدل هستند. نوع ديگه هم به قول الکس فقط چسبيدن به معنا!!

Ali S

هر کدوم از اين سه نوع که من نام بردم تو اعتقاد خودشون درجاتی دارن، يکی هست شديداً مذهبی خفنه، يکی ديگه يکم مذهبيه، يکی ديگه تو همون دسته اگه بعضی وقتا پاش بيافته، گناه هم ميکنه، !! معنوی ها هم همينطور، معتدل ها اما از همه جالب ترن، يه طيف گسترده ای هستن، بعضيا شون، نماز روزه هاشونم يه خط در ميونه، بعضی ديگه حتی اونم تعطيلش کردن و قرصشا ميخورن، اما صفا ی باطن و قلبی دارن.

Ali S

اما نکته اي که من بعد از همه اين تفاصيل ميخواستم بگم اينه که، اول از همه شخص بايد به خودش نگاه کنه، ببينه چجور آدميه، هدفش چيه، بايد حتماً حتماً حتماً، يه نفر را انتخاب کنه که از نظره مذهبی بش بخوره! حتا اگه ممکنه يکم، نه زياد، از خودش کامل تر باشه، تا بتونه از طرفه مقابلش يکم چيز ياد بگيره، با هم بتونن به سمت کمال پيش برن، همون دو بال پرواز تو راه پرواز!!:)

ب . م .م.

خوب به هر حال با اعتقاداتی که من دارم صد در صد نميتونم با يه خفن مذهبی زندگی کنم. من ميخوام مذهب طرفم رو توی رفتارش ببينم. توی نگاه هاش و توی حرف زدنش. ايمانش بايد جلوی کار خلاف کردنش رو بگيره نه اين که فقط وای سه جلوی پنجرخ دو لا راست بشه

alex

سلام .. ازali s ممنونم که بحث رو عميق می‌کنه .... در مورد نزديک بودن وضعيتشون به هم کاملاْ موافقم . متاسفانه تو جامعه ما پسر ميره عشق و حالشو ميکنه٬ بعد که خسته شد مامانش(که حتی خبر هم داره) قوربون صدقش ميره و براش ميره خواستگاريه يه دختر چادری!!!!! بابا نامرد اون بدبخت چه غلطی کرده که داری گولش ميزنی. اون رو هم يه جاهايی کج ميکنی ها!!

nc

سلام//من بعد از مدتی حالا دارم نظرات رو می خونم //اين که گفته بوديد يه کم بالتر باشه//دو سوال //اولااز نظر ریاضی اين جوری هيچ زوجی تشکيل نمی شه//دوما از کجا می تونم بفهمم طرف مقابل از من مذهبی تره ؟؟

علي

سلام .. در جواب ن سی : اوليش رو نفهميدم. ولی تو دوميش از اين که يه جاهايی تو می‌دونی که داری سوتی ميدي٬ ولی بازم به کارت ادامه ميدی و اون مجبور ميشه بهت تذکر بده. يا اينکه می‌بينی نسبت به برخی اعمال احتياط زيادی داره ولی تو خيلی راحت ميگی ايشالا که مشکلی نيست و رد ميشی.. يا حق

nc

از نظر ریاضی اين جوری هيچ زوجی تشکيل نمی شه// يعنی نمی شه دو نفر هم زمان از هم مذهبی تر باشن//کفتم که اين فقط از نظر رياضيه//اين که توی اين کامنت آخرتون گفتيد يه کم فرق ميکنه//به نظر من بايد هردو توی يه جاهاهايی قوی باشن(قوی تر از اون يکی)

علی

سلام .. دو نفر از هم مذهبی تر باشن معنی رياضی نداره. يعنی نبايد خيلی با هم فرق داشته باشن.