پايان قصه عماد و رويا

سلام

اين داستان آخرشه. دارم کلُی کارهای خوب می‌کنم. اول اينکه گروپه راهه پرواز درست شد. بياين عضو بشين.

بعدشم اگه فايل خوب داشتين بفرستين.

تا بعد...

 

 

 

 

18 ماه از شروع اون زندگی میگذره. نمیدونم ایا میشه اسمش رو زندگی گذاشت؟ نمیدونم ایا میشه با گذشت زمان هر اونچه گذشت و هر اونچه باز پیش اومد رو به دست فراموشی سپرد و از نو شروع کرد؟ سرانجام زندگی پر دغدغه ی اونها به کجا خواهد رسید؟ در حالیکه این دو حالا دیگه نه حرفی برای گفتن دارند و نه نقطه ی مشترکی براشون باقی مونده.و نه حتی هدفی که برای رسیدن بهش بخوان با هم همگام بشن و از فراز و نشیب زندگی عبور کنند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وقتی قسمت قبل رو پست کردم و علی اقا پایانش رو اعلام کرد ,خواستم این 1 سال و 6 ماهی که از شروع این زندگی گذشته رو هم به رشته ی تحریر در بیارم . خواستم تمام اون چیزایی که میبینم و داره تو ذهنم به عنوان کدهای زندگی مشترک ثبت میشه رو هم در معرض دید و افکار شما قرار بدم. اما چیزی مانع از ادامه ی کارم شد. حتی قسمتی از اون رو هم نوشتم ولی حسی غریب جلوی ادامه ی کار رو گرفت. تصمیم گرفتم از دریچه ی دید رویا به مسایل موجود نگاه کنم. حس کردم عماد با تمام عیوبی که داره اینجا مثل یک فرشته به تصویر کشیده شده. و رویا با تمام محاسنی که داره افکار منفی رو به خودش جلب کرده. رویا هم توی این زندگی کم سختی نکشید. شرایط خانه ی پدریش که تحت فشارش می­گذاشتند رو نا دیده گرفتم. مدت طولانی نبود عماد در دوران خدمتش , احساس کمبود  , زندگی تو خونه ی مادر شوهر و شاید احساس اینکه تحت نظر داره زندگی می­کنه. اینها هم مسایلی بود که می­شد از دید رویا بهش نگاه کرد. همه دوست دارند زندگی ایده الی داشته باشند. اما زندگی رویا نه تنها ایده ال نبود بلکه حتی یک زندگی معمولی هم نبود.

اما چیزی که اینجا مهم بود این بود که این انتخاب خود رویا بود . در واقع برای بهتر شدن شرایطش نباید به جنگ زندگی می­رفت و باعث می­شد روز به روز از همه ی ما دورتر بشه. بلکه بهتر بود با موقعیتش کنار میومد و راه حلی برای اون پیدا می­کرد. در واقع رویا در صورت بروز هر مشکلی صورت مسئله رو پاک می­کرد.

دنیایی که این دو جوون قبل از ازدواج در ذهنشون ساخته و پرداخته بودند یک زندگی عاشقانه به دور از هر گونه غم و رنج بود. تنها ملاک شروع این زندگی عشق بود... نه هدفی والا که رسیدن به کمال رو به همراه داشته باشه. اونها تصویری مجازی از اینده و زندگی زناشویی ساخته بودند و به خیال اینکه هموراه می­تونند اینقدر مشتاق و حیران هم دیگه باشند هیچ پس اندازی برای اینده ای نه چندان دور که عشق تکراری میشه نکردند. فشار و استرسی که بلافاصله بعد از عقد روی اونها بود نه تنها به هم نزدیکشون نکرد که روز به روز فاصله ها رو بیشتر کرد. و باعث شد اونها چهره ی خشنشون رو خیلی زود قبل از اینکه تونسته باشند پایه های زندگی رو محکم کنند به هم نشون بدن.

اونها هر دو تشنه ی عشق بودند ... تهی از عشق و طالب عشق... در حالیکه اولین هدف ازدواج باید عشق ورزیدن باشه نه عشق دیدن... کسی تا وقتی خودش از محبت خالصانه سرشار نباشه نمیتونه چیزی به دیگری بده.

اونها تازه بعد از ازدواج بود که به منیّت خودشون پی برده بودند و دیگه از معادله ی «تو=تو+من» پیروی نمی­کردند. اونها توقعاتشون رو از هم افزایش داده بودند بدون اینکه سعی کنند توقعات طرف مقابل رو براورده کنند. حساب بانکی عاطفی شون روز به روز خالی تر از قبل می­شد و تلاشی برای پر کردن دوباره اش انجام نمی­شد. چرا که هر یک فکر می­کردند وظیفه اونه که به من محبت کنه.

بعد از بازگشت از شهر دانشجویی تنها چیزی که به اونها می­گفت باید با هم زندگی کنید ترس از اینده، حرف مردم و تنها شدن بود. اینها دلایل مناسبی برای شروع زندگی نبود. بعد از اتمام دوران عقد اونها تازه فهمیده بودند که اهدافشون سلایقشون احساساتشون و چیزی که از زندگی میخوان چه قدر با هم متفاوته. دو مسیر در دو جهت متفاوت...

عماد پسری بود که از تمام انرژیش می­خواست استفاده کنه. سخت کوش بود و از خستگی کار لذت می­برد. برای به دست اوردن چیزی که می­خواست هر بهایی رو می­پرداخت اما رویا دختری بود که یک زندگی بی دغدغه ثابت و پر ارامش می­خواست.

و حالا بعد از این مدت تنها چیزی که میگه این دو نفر زن و شوهر هستند اسمیه که توی شناسنامه هاشون ثبت شده. در واقع اونها مثل خواهر و برادری هستند که زیاد هم رابطه­ی جالبی با هم ندارند. فقط در کنار هم زندگی رو تحمل می­کنند. اونها قبل از شروع زندگی به چهره ی دومش فکر نکرده بودند.

حالا چی؟ میشه این تصور رو داشت که این رابطه بازگشتی هم خواهد داشت؟ ایا این اشیانه ی طوفان زده رو میشه از نو ساخت؟

در حالیکه بعد از این همه مدت تازه فهمیدیم شرطی که عماد برای رویا تعیین کرده بود و او پذیرفته بود راجع به بچه بوده...او از رویا خواسته بود قید بچه رو برای همیشه بزنه...و او با نهایت ناباوری این شرط رو پذیرفته و حالا در حالیکه به قول خودش حقشه می­خواد مادر بشه...

این پایان ماجرای این زندگی نیست.... در واقع هیچ کس نمیدونه صفحات اون تا کی ورق میخوره...و ایا ممکنه برای همیشه بسته بشه؟

چیزی که هست اینه که اختلاف بین این دو نه تنها فقط از صورت ظاهری, و نه از فشار مالی , و نه حتی اختلاف فرهنگی بود...بلکه به خاطر نا اگاهی و شروع زندگی بدون شناخت اون چیزایی بود که تداوم زندگی رو تضمین میکنه...

این دو نفر به دعای شما نیاز دارند. اونها رو تنها نذارید....

 

ب .م .م    20 ساله از اصفهان

 

يا حق

/ 5 نظر / 11 بازدید
ali

سلام . در مورد اين زندگی نميدونم بايد چی گفت. يه ذره خودتون رو بزاريد جای يه مشاور... بيچاره ها چی می‌تونند بگند. .. نه مثه اعتياد که بگن از هم جاشين و نه زندگيه .. اينجا صاحابش اومد . من بايد برم .. بقيه اش رو بعداْ ميگم.

Sara

سلام ادرس گروه ياهو چيه؟

ب . م .م.

علی اقا ما که ديگه واسه ياهو گروپ پارتی داريم ....(شوخی) موفق باشيد. اگه ممکنه عضويت من رو هم بپذيريد

ب . م .م.

ياهو گروپ چيه بچه؟ به خدا مغزم داره سوتی ميده بد جور.... منظورم همون پرواز گروپتون بود...بای بای

ali

سلام .. آدرس گروه raheparvaz .. تو ياهو . فقط نمی‌دونم چرا از کامپيوتر من نميره... بايد براتون دعوت نامه بفرستم.